January 1, 2009

گلستان بودن

از یک اخلاق ابراهیم گلستان خوشم می‌آید. وقتی ببیند دور برمی‌داری و زیادی قربان صدقه می‌روی دمت را قیچی می‌کند. وقتی هم چرت بگویی، همانجا دهانت را می‌بندد که بدانی از این به بعد باید به کلمه کلمه‌ات فکر کنی.

اگر خواستید سرحرف را با او باز کنید هرگز نگویید خسته نباشید! یا مثلا چقدر این کتاب سالینجر قویه!

جوابش می‌تواند این باشد که واسه چی باید خسته باشم؟ اصلا این جمله رو از کجات درآوردی؟ کی گفته با این خسته نباشی، من سرحال می‌شم مثلا؟
منظورت چیه که این کتاب قویه؟ اصلا معیارت چیه برای قوی بودن کتاب؟ چند تا کتاب از سالینجر به انگلیسی خوندی که بدونی این قویه؟ چرا چرند می‌گی؟

December 20, 2008

بچه ...بچه

*" زن و شوهر کافه‌چی بچه‌دار نمی‌شوند. مرد مشکلی دارد. زن از مشتری نسبتا ثابتی که اتفاقا به "جنس خودش" گرایش دارد، می‌خواهد به آنها در بچه‌دار شدن کمک کند. البته نه اینکه فقط اسپرم را بدهد بلکه کل پروسه را با هم طی کنند و بعد هم تعهد دهد هیچ چشمداشتی نخواهد داشت.

مشتری سرطان دارد. از بچه بیزار است. فلسفه بچه‌دار شدن را نمی‌فهمد و با جنس مونث رابطه‌ای ندارد، ولی در نهایت تصمیش را می‌گیرد و به خانواده‌ای که نه از او و نه از بیماری‌اش می‌دانند، کمک می‌کند."

time to leave
Romain ماجرای بیماری‌اش را فقط به مادربزرگش می‌گوید برای اینکه او هم آخر راه هست

برای من همانقدر که درک دلیل بچه‌دار شدن ظاهرا عادی، سخت است، این ماجرا هم قابل هضم نیست؛ شاید در فیلم " وقت رفتنفرانسوا اوزون می‌خواهد یک ماجرای از بیخ مساله‌دار را نشان دهد برای اینکه یک انسان که تصمیم گرفته از هر کاری برای امیدوار شدن الکی به زندگی جلوگیری کند، قابل باور شود.
"ماجرای بچه‌دار شدن" برای او موضوع ساده‌ای نیست ولی روشش را ساده‌تر از نوع معمولش حتی، نشان می‌دهد.

اینطوری این ایهام و طعنه را بیشتر پررنگ می‌کند؛ اینکه ما آدم‌ها اصرار داریم حتما یک بچه را به سیستم اضافه کنیم، حتی اگر یک طرف ماجرا فقط یک رهگذر باشد.
اراده‌مان این است که یک بخش این بچه‌ای که به زور می‌خواهیم به وجود بیاوریمش، به خودمان هم مربوط باشد و این حق را به نطفه نمی‌دهیم که وقتی خواست چیزی از خودش بداند بگوییم فلسفه این تفکر مالکیتمان چه بوده؟

شاید حتی آنقدر مهم نیست اگر این بچه مشکلات شخصیتی ، ژنتیکی یا روانی هم پیدا کرد که از رهگذر رسیده...

مهم این است که ما بچه می‌خواهیم... بچه‌ای از بطن خودمان و حاضر نیستیم به انتخاب‌ها و روش‌های دیگر هم فکر کنیم.


* بخشی از داستان فیلم Time to leave درباره یک عکاس مد معروف و موفق فرانسوی که بعد از کشف بیماری‌اش تصمیم می‌گیرد مردن را به امید و معجزه ترجیح دهد...

December 16, 2008

Seom*

از وقتی فیلم کره‌ای " جزیره" را دیده‌ام، کابوس‌هایم کمی تغییر کرده. مثلا قلاب ماهی توی سروصورت و حلقم هست که از خواب می‌پرم یا صدای ناله‌های ماهی‌هایی را می‌شنوم که یک ماهیگیر خوشحال در سکوت و سرخوشی خودش به قلاب انداخته.

The Isle


این فیلم برای دوستداران حیوانات اصلا مناسب نیست و برای همین هم گویا در آمریکا اجازه اکران نداشته.
اما کی.دوک.کیم کارگردانش گفته در این فیلم دقیقا چیزی را نشان داده که در کره یا هر جای دیگری ممکن است با حیوانات بکنند و برعکس وقتی همین روش با انسان گره می‌خورد، حال به هم‌زن می‌شود؟

منظور او بیشتر تماشاگرانی بوده که از سالن پخش فیلم در جشنواره فیلم ونیز سال٢٠٠٠ بیرون رفته‌اند یا سعی کرده‌اند بالا نیاورند. همین کارگردان سه سال بعد فیلم " بهار، تابستان، پاییز، زمستان ..و بهار" را ساخت که شاید بعد از گذراندن دوره خاصی از فیلمسازی، از حال و هوای "جزیره" فقط کمی دور شد.

با پایان‌بندی فیلم موافق نیستم و به‌نظرم به جاهای دیگرش نمی‌خورد ولی اگر توان دیدن تا تهش را داشته باشید، شاید یکی دو روزی فکر، خواب یا کابوستان مشغول شود.

* عنوان کره‌ای فیلم

December 14, 2008

دوستم

عکاسی می‌کرد و خودش هم دستی چاپ می‌کرد. نمایشگاه عجیب و غریبی اگر برگزار می‌شد یادداشتی می‌نوشت که وسوسه می‌شدی بروی. داستان می‌نوشت و هنوز هم گاهی از زندگی و آدم‌های دوروبرش می‌نویسد. آنقدر نزدیک و حسی و دقیق که می‌فهمی‌شان.

شعر هم می‌گفت. هنوز هم می‌گوید. بعضی شعرهایشان را برایش می‌فرستند تا نظر دهد، نقد یا داوری کند. گاهی بعضی کلماتش در یک شعر در فضای شلوغ و سنگین توی یک مسیر کوتاه با قطار یا پشت فرمان، توی مغزم می‌آمدند و می‌آیند؛ می‌بینم چقدر به چیزی که تصور می‌کنم شعر است، نزدیک است.

اما اجازه نمی‌دهد هیچ‌کدام از کارهایش جایی منتشر شوند. در این مورد که اسمش پشت جلد کتابی نیاید، اصلا شک ندارد. همه پیشنهادها را هم رد می‌کند. نه اینکه خودش را قبول نداشته باشد، بیشتر به این دلیل که شاید نمی‌خواهد خودش را قاطی هر صنف و راسته‌ای بکند. حرفه خودش را دارد و زندگی جمع‌وجور و تکلیفی روشن.

اما حاضر نیست او را شاعر، نویسنده، نقاش یا عکاس بدانند یا حتی قاتی این جماعت بشود.

دوره‌های زیادی را پشت سرگذاشته. از نزدیک که می‌بینمش، می‌فهمم چقدر از این دکان‌ها گذشته و چقدر چشم بسته یا زخمی خورده و آهسته رد شده تا باز هم برای خودش و در تنهایی خودش با چیزهایی که حال می‌کند، زندگی کند، نه چیزهایی که دیگران سعی می‌کنند، نشان دهند چطور باید با آنها حال کرد.

December 10, 2008

درباره چی فیلم بسازیم

تا حالا چندین مسابقه به مناسبت‌های مختلف با نام فیلم صد ثانیه‌ای، یک دقیقه‌ای و ... برگزار شده ولی معمولا تهش چندان کار دندان‌گیری روی پرده نرفته.

١٩ فیلم در" دومین مسابقه فیلم‌های یک‌پلانی تهران اونیو"، شرکت کرده‌اند. با حوصله دیدمشان. دستم برای رای دادن نمی‌رود.

مثل زمانی است که در یک کارگاه آموزشی یا دوره‌های فیلمسازی و عکاسی و داستان‌نویسی می‌گویند بروید درباره فقر، تنهایی، شادی یا کودک کار کنید. معمولا مستقیم سراغ یک موضوع مشخص و آماده و کلیشه‌ای می‌رویم یا برعکس می‌زنیم توی خط آبستره دیدن و تفسیرهای رویایی کشدار و آسمان و ریسمان بافتن.

کمتر جلوی رویمان را می‌بینیم. اگر هم ببینیم و بخواهیم برشی غیرکلیشه‌ای را کنار بگذاریم برای کار، آنقدر دست‌کاری‌اش می‌کنیم که شاید دیگر بوی صداقت و سادگی ندهد، یا آنقدر کشش می‌دهیم و روده‌درازی می‌کنیم که مزه‌اش از بین می‌رود.


November 16, 2008

تا حالا کجا بودی؟

ژولیت بینوش بازیگر فرانسوی، اواخر سپتامبر و اوایل ماه اکتبر گذشته در لندن نمایشگاه نقاشی گذاشت به نام (In-Eyes).

تقریبا همزمان با این نمایشگاه، نمایش مدرنی همراه با رقص را به نام (In-I) در لندن روی صحنه برد. طراح رقص معروف بنگلادشی، اکرم‌خان همراه او در صحنه و معلم او در طول دو سال برای رقصیدن بود.

Binoche portraits
Michael Haneke and Juliette Binoche, as painted by Binoche

در کنار این کارها برنامه مفصلی برای بزرگداشت این بازیگر که این روزها رو به عکاسی و شاعری هم آورده، برگزار شد.
آثار او با استقبال مردم بریتانیا و حتی هنرمندان بقیه کشورها روبه‌رو شد. او معمولا هر روز صبح به يکي از سالن‌هاي اصلي بي‌اف‌آي می‌آمد تا در کنار تماشاگران مشتاق آثارش باشد.

او می‌خواهد شعرهایش را هم چاپ کند.

در این مدت هیچ نقاش، رقاص و شاعری از این‌که او پایش را در کفش و هنر آنها فرو کرده و از راه نرسیده، نمایشگاه می‌گذارد و اثر هم می‌فروشد و بدون هیچ تجربه‌ای روی صحنه می‌خرامد، نه احساس خطر کرد و نه اعتراض.

کسی هم اگر نقد نوشت، در مورد تکنیک پرتره‌هایی بود که او از کارگردان‌هایی کشیده بود که با آنها کار کرده بود.

در مورد رقصش هم به شکل معمول هر چه نوشتند، موارد تخصصی بود و نحوه همکاری‌اش با یکی از بزرگ‌ترین رقصندگان بریتانیا.

شاید آن‌ طرف‌ها قلم، بوم، دوربین و خاک صحنه، مثل اسلحه نیست که مجوز بخواهد از آدم‌هایش در انجمن‌ها و پیشکسوتان که اجازه دهند طرف وارد بازی شود؛ "بازی" برای آنها یعنی چیزی از آن هنر بریزی بیرون که در فضای پر از رقابت بماند.

قدم بینوش به ناشناخته‌ها

November 7, 2008

حرفه‌ای رفتار کن

معمولا کلمه " حرفه‌ای" را از کسانی می‌شنوم که می‌خواهند مشکلی را لاپوشانی کنند یا دیگران را در مقابل خودشان کم‌تجربه و کوچک نشان دهند.

هنوز نفهمیده‌ام ملاک و معیار " حرفه‌ای بودن" چیست؟ تعداد سال‌های زندگی یک آدم، سابقه کارش، تحصیلات، زور یا شعور بیشتر؟

ولی نسبت به این کلمه حساسیت پیدا کرده‌ام؛ با شنیدنش می‌دانم اتفاق بدی در جریان است که قرار است "غیرحرفه‌ای"ها نظاره‌گر باشند یا له شوند یا یاد بگیرند چطور "حرفه‌ای" شوند؟

از دید من که با این کلمه یاد دردسر می‌افتم، افرادی بیشتر از این واژه استفاده می‌کنند که کارهایشان از اخلاق و شرافت و حتی اصول انسانی دور می‌شود یا قرار است بشود. گاهی هم موضوع فقط خودبزرگ بینی و اعتماد به نفس هست.
این موقع است که چون صدای اطرافیان درمی‌آید، باید تذکر دهند یادشان باشد هنوز برخورد "حرفه‌ای" را یاد نگرفته‌اند.

تاکید این آقایان و خانم‌ها بر "حرفه‌ای" بودن به هوس می‌اندازدم که مغازه یا کافه خودم را داشته باشم و هر روز درش را باز کنم و بعد از آب و جارو، منتظر مشتری بمانم؛ مشتری‌هایی که هدفشان مشخص است.

October 21, 2008

نسل روی اعصاب

* پگاه آهنگرانی جایی گفته بود فرق نسل او با نسل مادرش در این است که اهل سروصدا و قیل و قال نیستند و "خصلت نمايش ندادن خودشان" را دارند.
نسل او کارشان را می‌کنند و ادعای عضویت در فلان کانون و فعالیت داوطلبانه اجتماعی ندارند و دلیلی نمی‌بینند نشان دهند سرشان شلوغ است و شبانه‌روز در حال نجات این و آن و آفرینش هستند.

او گفته بود مشکلش با نسل مادرش این است که درک نمی‌کنند بدون این نمایش‌ها هم می‌شود کار کرد و محصول را روی میز گذاشت و روش نسل آنها "روی اعصابش" است.
برای همین هم مادرش وقتی فهمیده او فیلمی درباره غزاله علیزاده ساخته، پرسیده :" تو اصلا کی شروع کردی به فیلمسازی؟"

زیاد اهل این نسل و آن نسل‌بازی نیستم ولی چندان هم با این حرف پگاه موافق نیستم.

دوروبرم آدم‌های هم‌نسل را می‌بینم که زندگی‌شان توضیح دادن خودشان است که دنیا را ترکانده‌اند ولی کشف نشده‌اند و شبانه‌روز در حال توجیه دیگران هستند درباره سوابق کاری‌شان.

جوان‌هایی که اگر موفقیت کسی را ببینند بغض می‌کنند که حق آنها بوده و با این همه سوابق و کاربلدی و البته اعتماد به نفس، حق‌شان خورده شده و در جایگاه درخوری نیستند.

در همین نسل، بی‌نهایت آدم دیده‌ام که آوردن پسوند فعال در ده‌ها زمینه اجتماعی و حقوق‌بشر و ... برایشان حیثیتی و رقابتی است، ولی حداقل کار قابل دفاعی از آنها ندیده‌ام.

این "هم‌نسلی‌ها" که می‌گویم آنقدر هستند که انگشت برای شمردن‌شان کم می‌آورم، اما حالا خوشحالم پگاه از تعداد زیادی "هم‌نسل" می‌گوید که وقتی از او می‌پرسی چه کار می‌کنی؟ می‌گوید: هیچی... ولی بعد می‌بینی در همان زمان عکاسی می‌کرده، فیلم می‌ساخته و بازیگری هم می‌کرده و...

* نقل به مضمون از مصاحبه با روز

October 2, 2008

خیانت

فیلم روسی" تبعید" Izgnanie زمانی شروع می‌شود که زن اعتراف می‌کند، حامله است اما بچه مال الکس نیست.

مفهوم شعار فیلم( تگ لاین) را شاید آخرش درک کنیم: " اگر می‌خواهی بکشی، بکش و اگر می‌خواهی ببخشی، ببخش."

فیلمنامه Banishment براساس داستان ویلیام سارویان نوشته شده و ماجرای یک خودخواهی مردانه را نشان می‌دهد.

الکس از زمانی که موضوع " خیانت" همسرش را می‌فهمد، چندین تصمیم می‌گیرد: ترک او، کشتنش و وادار کردن زن برای سقط جنین.

banishment

انتخابش را هم که می‌کند، پشیمان می‌شود... ولی خیلی دیر...

مفهوم خیانت در فیلم کارگردانی (Andrei Zvyagintsev) که قبلا فیلم " بازگشت" را ساخته بود، مفهوم کلیشه‌ای و آشنا در ادبیات و سینما نیست. زن در این فیلم قربانی مفهومی می‌شود که شوهرش از درک آن ناتوان است.

ورا، شبانه‌روز با این موضوع از لحاظ فلسفی و اخلاقی درگیر است و حتی نمی‌داند چطور آن‌را با همسر سرد و بداخلاق و عصبی‌اش درمیان بگذارد.

برای همین هست که بیننده را بیشتر همراه مرد سنتی می‌کند که از مفهوم خیانت دقیقا همان ذهنیت را دارد و آدم را وادار می‌کند با مرد همدردی کند، نه زن.

September 27, 2008

"واقعا نمی‌تونم خودم رو توی آینه ببینم"*

پل نیومن: بیست‌وپنج سال پیش، نمی‌توانستم در یک خیابان قدم بزنم بدون اینکه شناخته شوم. حالا هرجایی بخواهم می‌روم بدون اینکه جلب توجه کنم. کسی از من درباره فیلم‌هایم و سس سالادی که تولید می‌کنم، نمی‌پرسد؛ چون کسی مرا نمی‌شناسد.


paul newman
George Clooney, Paul Newman, Bruce Willis/ 9 November 2006 Photo by Lester Cohen

پل نیومن بعد از گرفتن جایزه اسکار برای فیلم "رنگ پول" سال ١٩٨٦ بعد از چندین‌بار نامزد شدن گفت:" مثل این است که هشتاد سال دنبال یک زن خوشگل بدوی، بالاخره او راضی شود، ولی تو بگویی: خیلی متاسفم! من خسته‌ام."

* اظهار نظر" نیومن" درباره چهره خودش