July 23, 2008

زنانی که حق رای و رانندگی نمی‌خواهند

اولین جایزه عکاسی هنری را در عربستان گرفته. با مانتو بلند قهوه‌ای و مقنعه تنگ همرنگ و دو دوربین روی شانه‌هایش کادرهایی را می‌بندد که نمی‌توانم درک کنم؛ اینکه از یک قالیچه آویزان روی دیوار یا یک گل گلایل کنار میز غذا چه تصاویری می‌سازد را نمی‌فهمم.

photo by:Susan
عکس:سوزان باعقیل

بروشورش را نشانم می‌دهد: نمونه‌هایی از عکس‌هایی با عروسک و گل مصنوعی و زنان با روبنده، پرتره کودک و عکس تجاری در آن هست.
این زن با عکس‌هایش عربستان را در مسابقات جهانی عکاسی دیجیتال مطرح کرد و دو سال پیش جایزه اول را در یکی از این مسابقات در ایتالیا به دست آورد. حالا هم در ناپل است برای نمایشگاهش.

او در میامی در آمریکا عکاسی خوانده و بعد به جده رفته تا استودیوی عکاسی‌اش را در کنار اعرابی که می‌گوید کمتر حب و بغض دارند و نسبت به هم مهربان‌تر هستند، بنا کند. حالا این اجازه را دارد که فقط به زنان و بچه‌ها در عربستان عکاسی درس بدهد.

susan Baaghil
Susan Baaghil is a woman photographer in Saudi Arabia

"سوزان باعقیل" تا به حال چندین جایزه جهانی عکاسی را به دست آورده .

از او در مورد فعالیت زنان در عربستان می‌پرسم. می‌گوید همه آزاداند هر کار دلشان بخواهد انجام دهند ولی با اجازه مردشان.

می‌گویم آزادی شما چه شکلی است؟

می‌گوید در چارچوب قرآن.

می‌گویم زنان سعودی برای آزادی بیشتر از حد قرآن چه می‌کنند؟

با ترس نگاهم می‌کند که یعنی می‌خواهی کفر بگوییم و خلاف قرآن، چیزهایی را بخواهیم که زن حقش را ندارد؟

می‌گویم: تو به عنوان زن اگر قرار باشد جایی شهادت بدهی، حق مساوی در حد مردان نداری.

سریع جواب می‌دهد: خدا مرا به عنوان زن همینطور آفریده و خودش توانایی من را در حد قضاوت و شهادت می‌داند.

می‌گویم: سنگسار ...

می‌گوید: آن زن لیاقتش سنگسار است که حاکم اعلام می‌کند.

می‌گویم: زنان ما در ایران برای حق مساوی با مردان مبارزه می‌کنند. ما سنگسار را حق زنان نمی‌دانیم. ما در ایران می‌خواهیم نظرمان برابر با مردان در یک شهادت یا قضاوت باشد.

می‌گوید: شما نمی‌توانید از قرآن تفسیر خودتان را بدهید. قرآن بعد از هزاران سال هنوز اورجینال باقی مانده و شما حق ندارید تغییری در آن ایجاد کنید.

می‌گویم: پس زندگی زنان درعربستان روبه‌راه است و ما اشتباه فکر می‌کنیم که آنها با مشکلات مختلفی درگیرند که حتی حق رانندگی و رای ندارند؟

می‌گوید: اشتباه می‌کنید. ما از آزادی که قرآن به ما داده، خیلی هم خوشحالیم و راضی.


July 19, 2008

حال همه ما خوب است

عکس: چاوش هماوندی
عکس: چاوش هماوندی

...بی خود این آیینه را روبه روی خاطره نگیر

July 17, 2008

پیرمردی که هنوز دوستش دارند

در "زندگی مانند گل سرخادیت پیافی(که به راحتی باورش می کنیم) در اوج بیماری و سالخوردگی وقتی دکتر او را از آواز خواندن منع می کند، به فریاد می افتد.

بداخلاقی هایش فایده ای ندارد و دکتر می گوید خواندن روی صحنه برایش مرگ آور است. ولی او موفق می شود با یک جمله همه را راضی کند که برای آخرین بار روی صحنه برود و آخرین آهنگش را بخواند:" اگر اینبار نخوانم ایمانم را به خودم از دست می دهم."

حالا پیرمرد بعد از 15 سال آمده روی صحنه. همه می دانند مشکلات مادی زیادی داشته ولی خودش بهتر می داند که باید انتخاب می کرد. شاید برای ایمان آوردن دوباره به خودش بعد از سال ها تنهایی و دود و دم و می خوارگی.....

Cohen in concert 2008 / London
L.Cohen in concert 2008/UK

لئونارد کوهن است که دستش را در هوا تکان می‌دهد که بخوانید؛ یعنی معلوم هست که متن را بلدید و وقتی می بیند همراه با او صدای فریاد Take This Waltz بلند می‌شود، لبخند می‌زد.

انگار می‌خواهد مطمئن شود در 73 سالگی هم در ذهن آدم هاست و هر لحظه ایمانش به خودش قوی تر شود....


June 14, 2008

انیمیشن زنده است هنوز؟

خیلی وقت است که به این فکر می‌کنم دیگر عمر کارتون یا انیمیشن‌سازی سرآمده. مثلا یک کمپانی، بعد از "شگفت‌انگیزها" یا "ماشین‌ها" دیگر چه باید رو کند؟

آخر تکنیک و خلاقیت را در "رباط‌ ها" می‌بینیم و داستان‌سرایی را در "راتاتوی" و "عصر یخی" و ایده‌های جدید و باحال را در "کارخانه هیولاها".

Horton hears a who
هورتون، فیلی‌ست که از یک جامعه میکروسکوپی زنده روی یک گرده
در مقابل همسایگانش در جنگل که حرف او را باور نمی‌کنند، مراقبت می‌کند


برای همین نمی‌دانم مثلا "هورتون ... " با ایده نجات زندگی یک دنیای کوچک روی یک گرده، چه جایی بین بقیه شاهکارهای انیمیشن قبلی دارد.

اتفاقا برخلاف بقیه این کارتون‌ها پیام اخلاقی زیادی دارد که گاهی خیلی هم رو و مشخص هست؛

"a person is a person, no matter how small"

داستان این کارتون بر اساس کتاب معروف آمریکایی با همین نام هست که در سال 1954 منتشر شد و چند سال بعد سریال تلویزیونی از روی آن ساخته شد.

جیم کری به جای این فیل بزرگ و دلسوز صحبت می‌کند.

June 11, 2008

تعطیلات بدون خانواده

در دهه ١٩٧٠ کمتر جایی در جهان بود که دچار یک اتفاق بزرگ اجتماعی نشود.

اما مائورو ١٢ ساله، نه به اعتراضات جهانی به جنگ ویتنام اهمیت می‌دهد و نه قدرت گرفتن دیکتاتوری در آمریکای جنوبی برایش مهم است.

زندگی او با فوتبال گره خورده؛ بزرگ‌ترین رویای او دیدن قهرمانی فوتبال برزیل برای سومین بار است در جام جهانی ١٩٧٠مکزیک.

"سالی که پدر و مادرم به تعطیلات رفتند" داستان روزهایی است که "مائورو" مجبور شده تنها زندگی کند.

پدرومادر چپ‌اش برای ادامه مبارزه زیرزمینی، او را به پدربزگ‌اش در شهر سائو پائولو می‌سپارند؛ بی‌خبر از اینکه چند لحظه قبل از رسیدن آنها پدربزرگ سکته کرده و مرده.

The year my Parents went on vacation
پدر مائورو قول می‌دهد تا زمان بازی‌های جام جهانی برگردد و با هم بازی‌ها را نگاه کنند


" مائورو" ناگهان وارد یک ساختمان بزرگ پر از سرنشینان یهودی می‌شود که حتی برای ختنه نبودنش هم جلسه تشکیل می‌دهند.

او به اجبار به پیرمرد همسایه پدربزرگ سپرده می‌شود و مجبور است مراسم، سنت‌ها و زندگی کاملا یهودی او و بقیه ساکنان را بپذیرد.

"کائو همبرگر(کارلوس )"Cao Hamburger نویسنده و کارگردان این فیلم هست که به خاطر فیلمش چندین جایزه گرفته است.

دلیل موفقیت فیلم شاید این است که کارگردانش سال‌های زیاد برای بچه‌ها سریال تلویزیونی ساخته. داستان این فیلم هم تا حدی بر اساس تجربه شخصی و زندگی خود کارگردان است.

کارلوس همبرگر، با نشان دادن فضای سرد و یخی زندگی مردم که فقط فوتبال به آن رنگ و شادی می‌دهد،‌ دنیای کودکانی را نشان می‌دهد که قربانی این جنگ‌های سیاسی چپ و راست شده‌اند.

اسطوره آنها "پله" گلزن محبوب برزیلی‌هاست. تفریحشان نگاه کردن به بدن زن‌ها از سوراخ اتاقک پروو لباس. دلخوشی‌شان فوتبال میزی یا دستی و البته زندگی‌شان با سنت‌های دست‌وپاگیر مذهبی محاصره شده.

زندگی این پسر بچه که هیچ دسترسی به خانواده‌اش ندارد، برای خیلی از ما آشناست.

زندگی که حتی نوشیدن و رقصیدن و شادی کردن هم در گرو احکام دینی قرار می‌گیرد و بیشتر دین و مذهب و سنت است که کودکی‌اش را محدود می‌کند؛ نه سیاستی که پدرومادرش را فراری داده.

احمدرضا شب-نوشت هم در مورد این فیلم نوشته

Ano em Que Meus Pais Saíram de Férias

June 8, 2008

کارامل در آرایشگاه زنانه

آنها با چیزی به اسم کارامل اپیلاسیون می‌کنند. ولی کارامل فقط برای این کار نیست؛ در فیلم سوکر بنات کارگردان لبنانی برای بیان احساسات آدم‌ها از این عنصر استفاده می‌کند؛ شکرداغ همراه با آب و آبلیمو که در اثر چسبندگی به کار آرایشگران لبنانی در فیلم کارامل می‌آید، چندین کاربرد دارد.

فیلم کارامل که کارگردان و یکی از نویسندگانش زن است، در مورد مشکلات زنانگی و حس‌های زنانه‌ای است که حجم بزرگی از این حس‌ها، در یک آرایشگاه جمع شده.
روش کاراملی گویا کاری است که در بیشتر کشورهای خاورمیانه برای اپیلاسیون استفاده می‌شود و کارگردانش معتقد است اسم فیلمش ایهام از ترشی و شیرینی دارد که زندگی زنان فیلمش را گرفته.

caramel
لیال(کارگردان و بازیگر) در حال پیرایش پلیس محله که از او خوشش آمده

چهار زنی که در آرایشگاه کار می‌کنند هر کدام با چیزی درگیرند؛ لیال (که نقشش را خود کارگردان بازی می‌کند)، زن مسیحی که عاشق و درمانده مردی است که زن و بچه دارد، ریما حالت‌های همجنس‌گرایانه دارد، نسرین دختر خانواده مسلمانی‌ست که در کش‌وقوس‌های ازدواج است و جمال که درگیر مسائل میان سالی و یائسگی‌ست و عاشق بازیگری در سینما.
روبه‌روی آرایشگاه " رز" زندگی می‌کند؛ خیاط مسنی که با خواهر غیرعادی و دیوانه‌اش می‌سازد و وابسته به مشتری پیرش می‌شود.

خوبی کارامل این هست که ما را با موارد زیاد و خط قرمزهای لبنان در بیروت آشنا می‌کند که شبیه ایران است؛ می‌بینیم که آنجا هم دختران قبل از ازدواج دردسرهای دوخت و دوز دارند و باید مرد زندگیشان مرد اولشان باشد.

به زن مجرد کسی اتاقی در هتل نمی‌دهد. به خانواده و پلیس باید جواب بدهی که چه نسبتی با زن یا مرد همراهت داری.
مردها می‌توانند به آرایشگاه زنانه بروند برای کار بند و ابرو!
رو کردن موضوع همجنس‌خواهی اصلا ساده نیست و سنت بیش از مذهب زنان را محدود می‌کند.

اما بدی‌اش این است که با زندگی پنج شش زن به شکل سرسری آشنا می‌شوی. انگار کارگردان فقط به هر موضوع نوک زده تا گفته باشد. برای همین است که نمی‌توانی دقیق شوی یا با یک شخصیت زیادی نزدیک شوی.

caramel
نادین لباکی کارگردان کارامل بعد از گرفتن چندین جایزه به خاطر فیلمش


فیلم کارامل که به زبان فرانسه و عربی هست، جایزه‌های مختلفی از جشنوارهای اسپانیایی، فرانسوی، آسیایی و آمریکایی گرفته است.

فیلمبرداری کارامل درست چند روز قبل از جنگ لبنان در سال 2006 تمام شده و تقریبا از بخش‌هایی از شهر که در فیلم می‌بینیم بعد از جنگ خبری نیست.

آهنگساز فیلم خالد مزنّر(Khaled Mouzanar) است که به محض تمام شدن فیلم، خانم کارگردان زیبا (نادین لباکی)، با او ازدواج کرد.

موسیقی این فیلم ماجرایش فرق می‌کند؛ می‌تواند از شروع فیلم در مراحل پخت "کارامل" در یک فضای کاملا زنانه، خودش یک فیلم باشد.

اسم این آهنگ هست؛" آینه، آی آینه"
Mirror oh mirror

........



Continue reading "کارامل در آرایشگاه زنانه" »

June 7, 2008

تهوع‌آور شده‌ای زن


ترجیح می‌دهم اگر لگد خوردم یا با مشت آمدند توی صورتم یا ضایع شدم، دهانم را ببندم و مواضعم را به هیچ بهایی تغییر ندهم.

ترجیح می‌دهم اگر قرار است سیاست به کثافت بکشاندم، ذره‌ای شبیه هیلاری کلینتون نشوم و جملاتی را نگویم که قبولشان ندارم.

ترجیح می‌دهم بگویند بازیگر آماتوری هستم نه مثل هیلاری، بازیگری بد!

June 1, 2008

کشتی آهنی

وجود ادیتور در هر کاری لازم هست؛ در کار ژورنالیستی، عکاسی، نویسندگی، آهنگسازی و حتی فیلمسازی.

مثلا اگر یک ادیتور یا ناظرحرفه‌ای، مشاور هنری یا هر چیزی که بتوان در سینما اسمش را گذاشت، بر کار محمد رسول‌اف نظارت داشت، می‌توانستم بگویم جزیره آهنی برای من یکی از بهترین فیلم‌های ایرانی‌ست.

اگر رسول‌اف با این ایده جذاب کشتی نفتکشی که وسط دریا مثل یک شهر یا کشور پر از آدم و زندگی‌ست، کمی به سروگوش "جزیره آهنی" دست می‌کشید، یا کسی بود که گوشه‌های غیرحرفه‌ای فیلم را صاف و صوف کند، خیلی به فیلمش علاقه‌مند می‌شدم.

وقتی مشغول کار هستی و درون کاری، خودت متوجه نمی‌شوی که چه ظرایفی می‌تواند کارت را آماتور کند؛ اسلوموشن‌های بی‌ربط و موسیقی زیادی رو و توضیح واضحات بعضی موارد که فیلم را شعاری می‌کند، چیزهایی هستند که کارگردان خودش به تنهایی متوجه نشده باید در آنها تجدیدنظر کند.

Iron Island
نوجوان عاشق در جزیره آهنی که برای ناخدا کارگری می‌کند

پسربچه یا " بچه‌ماهی" که فیلم با رفتنش به دریا تمام می‌شود یا پیرمردی که مدام چشم به خورشید دارد یا شعارهای معلم در مورد جنگ و دشمن در کلاس درس ، در کنار صحنه‌هایی مثل گچ ساختن با پوکه گلوله‌ تفنگ برای کلاس درس یا شکنجه پسرک عاشق و پیدا شدن نفت در ته نفتکش، رنگی ندارند.

این نماها آنقدر محکم و پررنگ هستند که متوقع می‌شوی که اگر می‌توانی اینقدر خلاصه و تصویری حرفت را بزنی پس حکمت آن همه صحنه کشدار و دیالوگ‌های شعاری چیست؟

به نظرم وجود یک نفر دوم یا سوم برای اصلاح ایده‌های تصویری و کلامی یک فیلم برای همین مهم است. آن هم فیلمی که در ایران اجازه نمایش نداشته و فقط خارج از کشور نمایش داده شده.


May 28, 2008

بی‌خیال دوربین

کاری ندارم چقدر فیلمی که درباره زندگی زنی مرفه‌ که از دستیاری فنی همسرش، تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین عکاسان دهه 50 می‌شود، غیرواقعی و ساختگی هست.

کاری ندارم موضوع قبل از اینکه درباره دیانا آربوس باشد که عاشق عکاسی از آدم‌های غیرعادی و موضوع‌های غیرکلیشه‌ای‌ست، در مورد یک رابطه عاشقانه با مردی‌ست که مبتلا به بیماری پرمویی یا hypertrichosis است.
اصلا بیایید به این رابطه که شاید تا حد زیادی اغراق‌آمیز باشد، زیاد توجه نکنیم. نیکول کیدمن را هم در این نقش فراموش کنیم.

مهم این است که با این فیلم با بخشی از زندگی دیانا آربوس آشنا می‌شویم که عکس‌هایش از کوتوله‌ها، یا غول‌پیکرها و انسان‌های عجیب از لحاظ فیزیکی و تغییرجنسیت داده‌ها، هر کسی را کنجکاو می‌کند که عکاسش را بیشتر بشناسد.

By:Diana Arbus
Russian Midget Friends in a Living Room on 100th St., NYC

بخش واقعی فیلم "خز؛ پرتره خیالی از دیانا آربوس" این است که او زنی پولدار از یک خانواده یهودی مرفه است که با کارهای حاشیه‌ای کوچکی که در زمینه مد و عکاسی انجام می‌دهد، چندان اعتماد به نفس ندارد.

خانواده او در کار تجارت خز و پوست هستند و او دستیار همسرش است که بازیگر تلویزیون و سینماست و عکاسی مد و تجاری را دنبال می‌کند.

همسر او عکاس است اما همه ایده‌ برای شکل‌گیری یک "عکس تجاری" از دیاناست. او می‌تواند یک عکاس باشد اما دیر این اتفاق می‌افتد.

وقتی دست به دوربین می‌برد خودش دلیل این تاخیر را می‌فهمد؛ او اصلا اهل عکاسی از سوژه‌ معمولی و آدم‌های عادی نیست. برای همین است که در عکس‌هایی که از او در نیویورک تایمز، هارپر بازار و ساندی تایمز چاپ شده، نشانه‌های خاصی وجود دارد که فقط امضای اوست.

دیانا بعد از جدایی از همسرش با ریچارد آودون و الکسی برودوویچ، دنیای عکاسی را تجربه می‌کند و به عنوان فوتوژورنالیست نیویورک را زیرپا می‌گذرد و عکس‌های معروفی را از اهالی این شهر در آن روزگار به جا می‌گذارد.

او آدم خاصی‌ست. افکار مشترکی با کسی ندارد و پرتره آدم‌ها برایش مهم است. آن‌ هم نه هر آدمی!
این بخش، قسمت واقعی فیلمی است که استیون شین‌برگ درباره او ساخته.

By diana Arbus
A Jewish giant at home with his parents in The Bronx, NY, 1970

چیزی که در این فیلم بیشتر در ذهنم ماند و گوشم را پیچاند این بود: عکاسی نکن، زندگی کن!

روش این زن عکاس همین بود؛ دوربین را کنار می‌گذاشت و تا با سوژه‌ها درگیری حسی و روحی نداشت و آنها را درک نمی‌کرد، به عکاسی فکر هم نمی‌کرد.

عکس‌های او از کمپ لختی‌ها بسیار معروف است؛ بخشی که فیلم هم از آنجا شروع می‌شود.
او برای پرتره گرفتن به این بخش از شهر رفته ولی باید مثل آنها لخت و عریان زندگی کند و مثل خودشان دنیا را ببیند تا بتواند دوربینش را حتی لمس کند.

May 23, 2008

همانطور خدا بمان لطفا

مثل سیخ توی اعصابم هست؛ اینکه باید در اوج بکشی کنار و اگر نمی‌توانی بترکونی، هیچ غلطی نکنی.

اگر توانستی روزگاری برای هر سطحی و با هر شکلی خدایی بکنی، بگذار همانطور خدا بمانی.


برای همین هست که معنای تورهای اروپا و آمریکا مدونا را نمی‌فهمم.

The singer was speaking at a press conference at the Cannes Film Festival. Madonna's hard-hitting film concerns the effects of Aids on orphans in Malawi
Sharon Stone goes in for the kill after Madonna pours her heart out in cannes 2008

نمی‌دانم سلن‌دیون حالا چه چیزی می‌خواهد رو کند که به این سکوت چند ساله بیارزد؟

درک نمی‌کنم ماریا کری که هیچ جایی در بدنش نمانده که تیغ جراحی را نچشیده باشد، بعد از ماه‌‌ها بیماری روحی، برای چه پشت هم کلیپ جدید رو می‌کند؟

صد پوند می‌دهی تا بتوانی کنسرت لئونارد کوهن را ببینی؛ می‌دانی قرار است بگوید:" آیم یور من" و همه کسانی که در این پانزده سال با تک تک ترانه‌هایش زندگی‌ کرده‌اند همزمان فریاد بزنند:"Hello my love and my love goodbye".

می‌دانی قرار نیست زیاد با چیزهای جدیدی روبه‌رو شوی.