آزاده عصاران: اجتماعی Archives

Main

اجتماعی Archives

March 8, 2007

روزتان رسید اما هنوز پشت میله ها هستید

این روزها..بین این همه اسم منتظر بودم ژیلا را هم ببینم.
ژیلا! می دانم محکمی..می دانم آنقدر سابقه! داری که بقیه بچه ها را هم به محکم بودن تشویق می کنی.می دانم شادی هم به اندازه کافی قوی هست.آنقدر که اگر صدایی بخواهد خاموش شود،با فریاد شادی بلندتر می شود.می دانم محبوبه هم بله...همه او را روز ورودزنان به استادیوم بهتر شناختیم!

اما...اگر من هم آن تو بودم و می دانستم عده ای از بچه ها آزاد شده اند،اول خوشحال می شدم.به خاطر همه چیز..اما ...واقعا نمی دانم چقدر می توانستم محکم بمانم! می توانستم؟

ژیلا..یادت هست دفعه پیش ،ورزش را شروع کرده بودی؟ به بقیه هم می گفتی باید در همان اتاق کوچک، بدنمان را تقویت کنیم.سفارش داده بودی برایت مایع سفید کننده بگیرند تا وسائل اتاق را ضدعفونی و تمیز کنی.اوائل غذا نمی خوردی اما بالاخره شروع کردی به خوردن...آن روزها بهمن کمی آن طرف تر بود..و ترانه کنارت..

حالا خیلی چیزها تغییر کرده..بهمن با تو نیست اما می دانم اسیر است.می دانم ترانه به چه فکر می کند.
بچه ها رفته اند و نمی دانم وضعیت ورزش به کجا رسید؟نمی دانم حوصله تمیز کردن سلول را داری؟ نمی دانم چیزی می خوری یا هنوز در اعتصابی؟

ژیلا..شادی..محبوبه...همه بیرون آمده اند..اما دلشان با شماست.تا شما بیایید دلمان آرام نمی گیرد.. ...

.به قول آسیه هنوز نمی گویم آزادی تان مبارک...روزتان مبارک...

این نامه را که حتما دیده اید؟

مراسم روز جهانی زن جلوی مجلس برگزار می شود

...........

ژیلا آزاد شد....

جشن روز زن ...

April 25, 2007

باید مثل من باشی؛ با چادر

می گوید:هنوز هم از صدای غرش پاترول دلم می لرزد .

اولین بار ،دبیرستانی بود.برای کافه گلاسه کافه نادری دلش لک می زد.پیراشکی نصرت را گرفت و رفت داخل کافه.او برای همین هوس کوچک نوجوانی، بیست ضربه شلاق خورد.

.می گوید پاسدارها ریختند داخل کافه و همه را جمع کردند و بردند..مرا هم با کیف و مقنعه مدرسه بردند و مادرم را خواستندتا جلوی چشم او شلاقم بزنند.دلیلش را هیچ وقت نفهمید.آن موقع 16سال داشت...

cover


چهار سال پیش هم خبر دادند در دادگستری رشت است.مادرش هم با او بود وقتی گرفتار شد.تعطیلات تابستان را می گذراندند.چند صد هزار تومان گرفتند تا آزادش کنند بعداز یک شب.صندل پوشیده بود با لاک سفید روی ناخن های پا.

سه سال پیش در تقاطع تجریش و شریعتی ،زن چادری جلو آمد.روزهای افسردگی اش بود.همه زندگی اش را گذاشته بود برای رفتن از ایران.زن با خشم از چتری روی پیشانی اش گفت که هرزگی را به نمایش گذاشته.از شال آبی روی موهایش که مردها را جذب می کند و از رنگ مانتویی که اغواگرانه است.

وقتی خوب فکر می کنم می بینم او زیبا بود.خوش اندام و دلنشین.هر چه می پوشید به طنازی و ظرافتش اضافه می کرد.کافی بود رنگ هارا عوض کند؛به جای قرمز،سبز بپوشد یا حتی سیاه..باز هم دلربا بود.

به او گفته بودم همه این مشکلات به خاطر زیبایی توست دختر ...برای همین است که بهترین طعمه برای حقیر شدن و امر به معروف آن پاترول سوار ها و این مینی بوس ها هستی .

او رفت؛از این کشور رفت ،ولی می گوید هنوز صدای غرش ماشین ،یادش می اندازد نباید و بایدی وجود دارد.

مانند او زیادند..زنانی که بزرگ ترین دلیل تذکر و تعهد گرفتن از آنها،زیبایی شان است....

می خواهید چه بکشید بر سرشان؟ می خواهید چه کنید تا این زیبایی را مخفی کنید؟

May 4, 2007

هامون

خدایا ...خدایا یک معجزه...برای منم یک معجزه بفرست؛ مثل ابراهیم.

شاید معجزه من یک حرکت کوچیک بیشتر نباشه.یک چرخش..یک جهش..یک این طرفی..یک اون طرفی...

ترسو..احمق...جراتش رو نداری...مگه دیگه چی مونده؟ بزن برو...

.....آی ی ی ی ی

مردی ز باد حادثه بنشست
مردی چو برق حادثه برخاست

May 5, 2007

بعضی ها واقعا داغشو دوست دارند

"هر چیزی را که فکر میکنید درباره این زن می دانید،فراموش کنید"این جمله الیاکازان است که اول کتاب مرلین مونرو؛افسون گر،آمده.
این کتاب را اف ایکس فی نی، گردآوری کرده و با وجود عکس های فراوان وباکیفیت از مونرو در فیلم ها و پشت صحنه ها،بخش هایی از زندگی مونرو را هم در برگرفته.

monreo-taschen

شاید دلیلی که این کتاب را می خرید،این باشد،درکنار عکس های کمتر دیده شده این زن،نقل قول ها یا اتفاق هایی را بخوانید که دیگران درباره او گفته و روایت کرده اند.
اما وقتی دقیق نگاه می کنید،می بینید نویسنده با زیرکی در کنار صحبت کارگردان ها درباره زیبایی و فریبندگی مونرو نقل قول های مرلین را هم آورده که از دیدگاه و منطق مردها در مورد خودش چندان خوشحال نیست :


مونرو جایی که حسابی از دست کارگردان ها شاکی بوده و دنبال نقشی متفاوت می گشته،گفته:"وقتی نقش زن احمقی را بازی می کنم و در آن باید سوال احمقانه هم بپرسم و همه چیزم به حماقت آن نقش بیاید،از من انتظار دارند،هوش و زیرکی را نمایش دهم؛این یعنی بازیگری؟"

po_monroe

کنار عکسی نوشته شده:وای...او در یک تخت دو نفره ،تنها خوابیده!
و آن طرف تر نقل قول مونرو آمده:"وقتی می گویم می خواهم به عنوان یک هنرپیشه واقعی رشد کنم،به هیکلم نگاه می کنند و پوزخند می زنند.وقتی می گویم می خواهم زوایای مختلف بازیگری را در سینما بشناسم و درجا نرنم،به من میخنندند.آنها مرا در کارم جدی نمی گیرند."

،مرلین مونرو در صفحات آخر این کتاب در کنار عکس معروفی که دامنش را باد می زند،گفته:"من یک زن بازنده ام.مردها زیادی از من انتظار دارند؛به خاطر تصویری که از من ساخته شده و خودم هم در ساخت آن کمک کرده ام؛من سمبلی از تنها چیزی هستم که مردان از آن استقبال می کنند.هالیوود جایی است که هزاران دلار به دختری می دهدتا طبق انتظارها ،نمابش داده شود،هزاران دلار برای یک بوسه و پنجاه سنت برای روح آن دختر.."

July 20, 2007

ده روش برای نرم‌اندازی

فکر نمی‌کنم اگر کسی خواسته شب جمعه‌اش را بگذراند وقت زیادی برای دیدن فیلم مستند دنباله داری که آمریکایی و روسی به نظر می رسدگذاشته باشد.فکر می کنم وقتی از حرف های پیچیده پیرزن با آن همه اسم و کلمات انگلیسی،سردرنیاورده،کانال را عوض کرده تا فوتبال را دنبال کند.

شاید هم این فیلم یادش انداخته که چقدرتکنیک فیلمبرداری و پشت صحنه اعترافات با فیلم های دهه شصت تفاوت کرده.آخرش هم به این نتیجه رسیده که چقدر این آمریکایی ها باحال اند که کاری می کنند بدون خونریزی مملکتی از استبداد نجات پیدا کند.

شاید یادش افتاده که این فیلم را شش-هفت سال پیش دیده بوده اما هیچوقت فکر نمی‌کرده بعدا یک فیلم دیگر از آن تهیه شود وسه نفر براساس آن،تجربیات خودشان را بگویند.

Yuliaymoshenko
عکس یولیا تیموشنکو کاملا تزئینی است


همان فرد،با اینکه متوجه شده حرف‌ها دیپلم به بالاست و چیزی دستگیرش نمی شود ولی لحظه‌ای خودش را با ملت و دولت شوروی سابق،اوکراین وگرجستان مقایسه کرده که به آرامش رسیده اند،آن هم بعد از یک انقلاب بی سروصدا و بدون خونریزی و البته از طریق تلویزیونی که عوامل براندازی مخملی اش را دستگیر کرده اما آشکارا یاد می دهد از کجا شروع کنید و چه بکنید که ما نتوانیم راه و روش های شما رابرای انقلاب حدس بزنیم.

August 6, 2007

نسل من از درد خود بی‌خبر

از اینکه کنار یک نویسنده قدیمی بنشینم و درباره ادبیات گپ بزنیم، کلی یاد می‌گیرم. چیزی سرم نمی شود، اما می توانم برای یکی از پیران موسیقی همراه ساکتی باشم تا او حرف بزند و گله کند از ناملایمتی‌ها به موسیقی.
کلاس درس است اگر با سینماگر نسل‌های قبلی که احترام زیادی برایشان قائلم، درمورد فیلمی کاردرست حرف بزنیم و حتی دیدگاه خام خودم را بگویم.

برای نزدیکی و احساس دوستی با تک‌تک غول‌های به جا مانده از سه نسل‌ قبل سر از پا نمی‌شناسم اما همیشه حسی بین ما نسل جوان‌ و قدیمی‌هاست برای دور ماندن؛ در نگاه بسیاری از این مو سفیدها یک "بی‌اعتمادی" نسبت به جوانان ا‌ست که گاهی باعث می‌شود ارتباطی بین دو نسل شکل نگیرد.

به چشم خودم می‌بینم بیشتر این غول‌ها مارگزیده‌اند. امکان ندارد همان ابتدا روی حرف‌ات حساب کنند و بدون اینکه حس کنی در حد "جوجه" هم نیستی، می‌فهمی باید راه طولانی بروی تا بتوانی فقط کنار آنها قدم بزنی.

می‌دانم که حق با آنهاست؛ از ما بدقولی دیده‌اند و بی‌احترامی...ما را بی‌سواد می‌دانند و بی‌هدف و از دید آنها آدم‌های عمیقی نیستیم و به همه چیز فقط نوک می‌زنیم.

با این همه، مدت زیادی‌ست با خودم کلنجار می‌روم چرا ما نباید از نسل قبل تصویر ملموسی داشته باشیم؛ تصویر تجربی که خودمان به دست آورده باشیم؟ چرا این احترام بیش از حد به نسل قبل از آنها برای ما "استاد، بت و خدایی" می‌سازد که گاهی دست‌یافتنی هم نیستند؟

چرا نمی‌شود به آدمی مثل ابراهیم گلستان تلفن زد و گفت می‌خواهم شما را از نزدیک ببینم تا تصویری که از داستان ها، فیلم‌ها و نقدهای‌ شما در ذهن دارم، با گفت وگوی حضوری، برایم معنا پیدا کند؟

فکر می‌کنم یکی از دلایلی که این فاصله را بیشتر می‌کند، این است که آدمی مثل ما وقتی در مواجهه با یکی از این غول‌ها قرار می‌گیرد، یا زیادی رسمی است یا آنقدرخودمانی و راحت برخورد می‌کند که طرف مقابل حس خوبی نخواهد داشت.

چطور باید این فاصله‌ها را کم کرد؟

August 18, 2007

ژاپنی‌های خجالتی و خیلی"هات"

در مترو یا قطار ژاپنی که بنشینید، حتما کسی کنارتان هست که کتاب یا مجله کمیک استریپ‌های س.ک.سی را با شور و حرارت نگاه می‌کند. سن و جنس طرف فرقی نمی‌کند، درحالیکه هدفون در گوش دارند با دقت و البته لذت عکس و کارتون‌ها را نگاه می‌کنند.

حالا که مستند بی‌بی‌سی را درمورد س.ک.س در ژاپن دیدم می‌فهمم این موضوع از کجا می‌آید.

ژاپنی‌ها آدم‌های خجالتی هستند. برای همین ازمسائل جنسی‌شان حرف نمی‌زنند. خانه‌های ژاپنی‌ها بسیار کوچک است ومعمولا با فرزندانشان همه در یک اتاق زندگی می‌کنند. دیوارهای خانه‌ها نازک و آپارتمان‌ها به هم چسبیده‌اند. برای همین است که "هتل‌های عشق" را راه‌انداخته‌اند با قیمت‌های مناسب برای استفاده‌ یک‌شبه.

japan

بیشتر مردهای ژاپنی دوبار ازدواج می‌کنند. بار دومشان معمولا "زن" یکی از همنشین‌ها یا دوست‌های قدیمی یا همکاران است. مردها از کلاب‌های شبانه و فیلم‌های پورنو که دراتاقکی در مراکز فروش وسائل مربوطه نمایش داده‌می‌شود، استقبال می‌کنند؛ اما معمولا تنها به این مکان‌ها می‌روند.

زن‌ها اما شرایط‌شان فرق می‌کند.
نسل جدید دختران ژاپنی مثل قبلی‌ها نیستند. برای آنها هم غریزه جنسی مهم است. آنهایی که در کلاب یا محل‌ مشخص این مسائل کار می‌کنند غیر از پول به خودشان هم اهمیت می‌دهند. نسل جدید فهمیده‌اند باید با این حس خود برخلاف مادرانشان چطور کنار بیایند.

بخشی از این نسل جدیدها هم البته راه کاسبی را یاد گرفته‌اند؛ بچه‌های دبیرستانی توکیو فهمیده‌اند با یک حرکت کوچک چقدر راحت می‌توانند مردان میانه‌سال را همراه کنند و درحالیکه گاهی اجازه نمی‌دهند مردها تا مراحل مشخصی پیش بروند، پولی به جیب بزنند.

سازنده این مستند، موفق نشده وارد خانه‌ها شود و وقتی از رابطه زن و مرد می‌گوید آنها را در زندگی معمولی‌شان هم نشان دهد اما مستند کوتاه و پراز اطلاعاتش به اندازه کافی تکان‌دهنده هست.

اینکه چرا مجله و کتاب‌های پر از عکس‌های کارتونی و کمیک پورنو، در ژاپن پرفروش است و نایت کلاب‌ها گاهی بیش ازرستوران‌ها در خیابان‌های توکیو مشتری جلب می‌کنند، در این مستند مشخص می‌شود. حالا بهتر می‌فهمم که دلیل فروش و اعتیاد جوانان ژاپنی به بازی‌های کامپیوتری س.ک.سی چیست و چرا گوشه و کنار خیابان‌ شهرهای کوچک و بزرگ دستگاه بازی گذاشته‌اند...

این را هم بهتر می‌فهمم که چرا با وجود شرم ژاپنی شان، از خواندن و نگاه کردن به عکس‌های پورنو و البته بیشتر کاریکاتورهای این ریختی، در قطار و اتوبوس هیچ خجالتی نمی‌کشند.

کتاب و تحقیقی نزدیک به همین موضوع ...امیدوارم فیلتر نباشد

August 28, 2007

دکتر بی‌درمان

بعد از دو ساعت و نیم انتظار ساعت 1:30 نیمه شب نوبتم می‌شود تا دکتر معاینه‌ام کند. یک کلینیک دندانپزشکی‌ست و همه بیمارانش کسانی هستند که درد دندان امانشان را بریده و نتوانسته‌اند روز یکشنبه دکتر خودشان را پیدا کنند.

" ایران چطوریه؟ دوست داری برگردی؟ رئیس جمهورتان از جنگ خوشش می‌آید؟ فرق احمدی‌نژاد با بوش چیست؟"
اینها را یک بار در اتاق انتظار برای بقیه بیماران که لپ بادشده‌ام را دیده بودند، جواب داده‌ام و حالا دکتر جوان دوباره همه را می‌پرسد.

نمی‌خواهم همان حرف‌های تکراری را درباره این کلیشه‌ها بگویم؛ اتفاقا موضوع چیزی غیر از این بحث‌هاست. دکتر کاری ندارد اهل کجایی و دردت چیست.

خودش را موظف می‌داند از اتاقش بیرون بیاید، دست دهد و خودش را معرفی کند. وظیفه خودش می‌داند توضیح دهد که بین این بیماران سه نفر دندان کشیده‌اند و دو نفر پرکرده‌اند و برای همین مدت زیادی، من باید در صف انتظار، می‌کشیدم.

تا زمانی که مطمئن نشود راحت روی صندلی دراز کشیده‌ای ، نمی‌نشیند و بعد از ده دقیقه سوال و جواب، بالاخره ماسک و دستکشش را می‌پوشد و لثه ورم کرده را نگاه می‌کند. چند بار به دندان‌ها ضربه می‌زند. همانطور که حرف می‌زند الان در چه حالی‌ست و می‌خواهد کجای لثه را فشار دهد و کدام دندان را امتحان می‌کند، به یک نتیجه می‌رسد.

drug

نتیجه‌ای که ابتدا اذیتم می‌کند و بعد می‌فهمم اتفاقا عجب آدم حسابی و کاردرستی بود که به آن رسید:" من سردرنمی‌آورم و نمی‌توانم تشخیص دهم."

او دوباره خودش را موظف می‌داند برای اینکه بیمارش را نگران نکند توضیح دهد که این ورم غیرطبیعی ربطی به عمل یک ماه پیش دندان عقل ندارد..یا شاید دارد و او توان تشخیص ندارد.

می‌گوید باید متخصص در این زمینه نظر دهد. وقتی می‌فهمد آنتی‌بیوتیک را سرخود شروع کرده‌ام، می‌گوید تشخیصم از او بهتر بوده و بهتراست به خوردن ادامه دهم اما به سرعت دکترم را پیدا کنم.

دوباره و سه‌باره تکرار می‌کند، متاسف است ولی حق ندارد برای دردی که متوجه نشده‌است نسخه بنویسد. آنقدر دلسوز و صمیمانه اظهار تاسف می‌کند که دیگر دلم نمی‌خواهد فکر کنم یک دکتر ایرانی تورا دست‌خالی از ضریح برنمی‌گرداند و برای چیزی هم که نمی‌داند چیست، یک کیسه دارو دستت می‌دهد.

آنقدر متاسف است که سعی می‌کنم فراموش کنم 39 یورو می‌پردازم برای دو ساعت و نیم انتظار، یک ربع معاینه و دردل درباره ایران، بدون تشخیص دلیل درد و بدون اینکه بفهمم چرا چیزی در لثه‌ام در حال رشد است.

باید قبول کنم که دکتر اگر هم بتواند، مسکنی برایم نمی‌نویسد و هرچقدر هم کارم اورژانسی باشد باید صبر کنم تا متخصص روز دوشنبه ریشه ماجرا را پیدا کند.

دکترخودش را موظف می‌داند تا دم در کلینیک بیاید و باز هم از ایران بگوید و اینکه تا به حال بیماری از این کشور نداشته و اینکه به نظرش زندگی در ایران چقدر جالب است!

September 6, 2007

روزگاری که نباید مادر شد


ماجرای فیلم هتک حرز یا Breaking and entering این است که مادری برای به زندان نیفتادن فرزندش حاضر می‌شود، خود را دراختیار مردی قرار دهد که پسرش از او دزدی کرده؛ یعنی از دیوار شرکتش بالا رفته و حالا با این مورد که بار اولش هم نیست به کانون اصلاح و تربیت لندن خواهد افتاد.

اینجاست که فکر می‌کنم یک انسان یا بهتر است بگویم یک زن چقدر باید از خود گذشته باشد و عاشق که از وجود خودش دست بکشد؟

این خودفراموشی از همان زمانی می‌آید که زن روزهایش را با استفراغ شروع می‌کند و درد. روزی که با حال نزار باید سرکار هم برود. باید از مهمانی، رقص، سیگار، کم‌خوابی و سخت‌کاری و عنصرهای دیگری که دوستشان داشته، دست بکشد.

دیگر حتی نمی‌تواند طوری که دوست دارد دراز بکشد، چیزی که عاشقش است بخورد... یا آنقدر که دلش می‌خواهد پیاده برود یا حتی زیر باران بماند.

mother and child

این زن، همه دوست‌داشتنی‌های زندگی‌اش را برای ما‌ه‌ها فراموش می‌کند و دلخوش است به لگدی و صدایی درونی. و بعد با درد و نگرانی و فریاد، یک موجود را زیرسینه خود می‌گذارد که از حالا تا سه ماه بعد او را در خانه حبس خواهد کرد.

در چهاردیواری که باید دمایش با دمای تنفس تکه‌ای گوشت جاندار هماهنگ باشد. درودیواری که او را از زندگی اجتماعی‌اش دور خواهد کرد و تا سال‌ها به خاطر یک عقوبت مقدس، بخش‌های عظیمی از زندگی شخصی‌اش را فدا.

او دیگر خودش نیست...او و زمان و مکانش با موجودی پیوند خورده که لحظه‌های تنهایی‌اش را باید با شیرین‌کاری و خنده‌های معصومانه او بگذراند. او دیگر یک فرد نیست. بخواهد هم نمی‌تواند خودخواه باشد و کسی که بوده و سال‌ها به آن خوگرفته...

این روزها دوستانم یا بچه‌دار شدند یا درانتظارند برای تمرین این ازخودگشتگی و خودفراموشی. هرچه می‌خواهید بگویید به منی که هنوز نمی‌فهمم چطور یک زن به این نتیجه می‌رسد یک انسان را به دنیایی اضافه کند که خودش هنوز هیچ از آن نمی‌داند؟

می‌دانم می‌گویید فله‌ای حرف می زنم، نابینا هستم و گمراه و هیچ از حس مادرانه و زیبایی این آفرینش درک نمی‌کنم.

اما راستش را بخواهید در کنار زنان و دوستانی که موفق شده‌اند بپذیرند باید خودشان را از حالا تا سال‌های سال "در اختیاربگذارند"، با همه شجاعت و بزرگی‌شان، هنوز به کسانی باور دارم که درمیانه راه متوجه این خبط می‌شوند...یعنی می‌فهمند این کاره نیستند و به اندازه ژولیت بینوش در هتک حرز، قدرت مادربودن ندارند و دنبال راه چاره می‌گردند...

با همه مثبت‌نگری‌ام مشوق زنانی هستم که هنوز نمی‌خواهند مادر شوند...مادر شدن برای بردگان عالی‌جاه شهر بی‌خواب در این روزگار، زود است...اصلا دور است و نکوهیده....

پس رفیق... حاجت‌روا شدی که حاجت نومیدانه چنین نیک برآمد.

September 28, 2007

عکاسی که به کمک زنان می‌آید

الیویرو توسکانی عزیز را که خاطرتان هست؛ قبلا در مورد کارهای عجیب و ایده‌های غریبش در مد، نوشته بودم و بودیم و نوشته بوند، اما اینبار دوباره به خاطر یک اتفاق جدید در دنیای مد ایتالیا را " ترکونده".

هفته مد میلان همزمان با هفته مد در لندن و مادرید با ماجرای تازه‌ای روبه‌رو شد؛ دو سال پیش وزارت بهداشت ایتالیا اعلام کرده بود که سلامت مدل‌ها در دنیای مد در خطر است اما امسال این تذکر را به شکل عملی‌تر بین مردم پیاده کرد.

توسکانی که عکس‌هایش برای تبلیغ بنتون و استفاده از موضوع ابتلا به ایدز، هنوز از ذهن مردم پاک نشده، این‌بار از یک مدل قدیمی و معروف به شکل کاملا برهنه عکس گرفت که استخوان‌هایش از زیر پوستش بیرون زده و دچار بیماری بی‌اشتهایی و لاغری مفرط شده.

ایزابل کارو، بازیگر و مدل فرانسوی است که به خاطر گرایش به لاغری به  بیماری بی‌اشتهایی (anorexia ) دچار شده

چند وقت پیش یک مدل برزیلی به خاطر همین بیماری مرد و ماجرای ممنوعیت لاغری مفرط در شهرهای مهم و مراکز مد اروپایی سرزبان افتاد.

این طرح همزمان با ماجرای ممنوعیت استفاده از مدل‌های لاغر مفرط در هفته مد لندن پیاده شد.
درواقع نوعی کمپین ضدلاغری حالا درایتالیا به شدت فعال شده که با بیلبوردهایی، تصویر ایزابل کارو بازیگر و مدل سابق فرانسوی را برهنه به مردم نشان می‌دهد؛ کسی‌که درصنعت مد دچار بیماری بی‌اشتهایی یا انورکسیا شده و حالا تصمیم گرفته فیزیک واقعی‌اش را به‌دور از زرق‌و‌برق لباس‌ها نشان دهد.

caro anorexia milano

توسکانی عکاس این طرح، خودش از دیدن این زن آنقدر شوکه شده که تصمیم گرفته برای آگاه کردن زنان و اخطار دادن درمورد این بیماری که زنان را در عالم مد نابود می‌کند، هر تلاشی بکند.

در هفته مد لندن و مادرید هم این موضوع به نوع دیگری مطرح شد؛" مدل‌ها باید پیش از حضور و اجرای برنامه‌ها از پزشک ومتخصص تغذیه گواهی سلامت بیاورند." این طرح با مشکلات مختلفی روبه‌رو شده اما به گفته توسکانی از آنجایی که کسی مسوولیت بیماری‌های ناشی از صنعت مد را به عهده نمی‌گیرد، این سخت‌گیری لازم است.

anorexia

گزارش سی ان ان از این ماجرا و صحبت با توسکانی.

October 15, 2007

چرا چرک می‌شویم؟

where am I

فکر می‌کردم چرا کارمندهای بعضی از بخش‌های دولتی و حتی خصوصی اینقدر از خودشان دور می‌شوند؟ چرا روزشان با سوت دستگاه کارتی شروع و تمام می‌شود؟

فکر می‌کردم چرا هیچکدام دلشان به حال جایی که کار می‌کنند، نمی‌سوزد؟

چرا کسی بین آنها فکر نمی‌کند، می‌تواند باعث و بانی اتفاق‌های هیجان‌انگیز اداره‌اش باشد؟

چرا نقد نمی‌کنند؟ چرا پشت هم نیستند؟ چرا کمک نمی‌کنند روزمرگی، قورتشان ندهد؟ چرا صاف و مستقیم حرف نمی‌زنند؟

چرا ایده ندارند؟ چرا خلاق نیستند؟ چرا بالایی‌ها را به لرزه نمی‌اندازند که بدانند انرژی و جوانی و نیروی واقعی کار هنوز وجود دارد؟
چرا خواب‌آلود، دلزده، خسته و چرک می‌شوند؟

چرا پیشنهاد نمی‌دهند برای تغییر و چرا دکوراسیون اتاقشان همیشه یک‌جور است؟

به این فکر می‌کردم که بین این ها چه کسی دلش برای آن سازمان می‌سوزد؟ کدامشان دقیق و کار درست‌اند و کدام‌شان تزویر می‌کنند؟ کدامشان برای کار و یادگرفتن می‌آیند و کدام برای حقوق آخر ماه و وقت‌گذرانی و استفاده از فرصت؟

مشکل از خودشان است یا دیگران نسبت به همه چیز بی‌تفاوتشان می‌کنند؟

همیشه به همه اینها فکر می‌کردم...
اما دیگر فکر نمی‌کنم... به خودم قول دادم فکر نکنم...

October 17, 2007

اگر از سرطان سینه نمی‌ترسید...

مری آن نیلان در فوریه 2004 توده‌ای را در سینه چپ‌اش پیدا می‌کند. به زودی متوجه می‌شود که سرطان هر دو سینه‌اش را کامل دربرگرفته و چاره‌ای جز برداشتن کامل پستان‌ها وجود ندارد.

او بعد از عمل جراحی و شیمی‌درمانی دوباره درخواست کرد با پروتز جای خالی سینه‌ها را پرکنند.
نیلان از یک عکاس خواست تمام مراحل درگیری‌اش را با این بیماری عکاسی کند تا تصاویری برای نشان دادن بخشی از زندگی‌اش به بقیه زنان داشته باشد.

این گزارش تصویری از روز تولد چهل سالگی‌ نیلان شروع می‌شود که شروع شیمی‌درمانی او بود. او موهایش را در روز تولدش از ته تراشید تا شاهد ریختن لحظه‌به لحظه‌ آنها در طول دوره درمان نباشد.

breast Cancer Time

عکس‌ها را کریستوفر. جی کاپوزیلا برای تایم گرفته تا درکنار مطلب چند صفحه‌ای و مفصل این شماره‌اش درمورد شیوع این بیماری در دنیا، کار شود. در این گزارش، تصاویری از مرحله جراحی تا همراهی دختر نیلان و اندازه‌گیری رشد موهایش در هر ماه تا دردی که بعد از شیمی‌درمانی می‌کشد، وجود دارد.

از آنجایی‌که ماه اکتبر را در بسیاری از کشورها به نام ماه آگاهی از بیماری سرطان سینه می‌شناسند، کاور استوری این شماره تایم در مورد سرطان سینه است.

کاش کسی وقت ترجمه و نوشتن در مورد مقاله‌ و مصاحبه‌های این شماره تایم داشته باشد برای زنانی که هنوز خجالت می‌کشند برای معاینه یا حتی حرف زدن در مورد این بیماری، پزشکی را ببینند.


October 23, 2007

همجنس‌گرایی شاعرانه ایرانی

man

روزگاری بود که مردان فقط عاشق هم‌جنس خود می‌شدند. روزگاری که نزدیکی با غلام ساده‌رو برای مرد مسافر بی‌زن جایز بود.زمانی که صورت‌پرستی مردان، توجیه عرفانی می‌شد.

زمانی که تاکید می‌شد: با فرزندان توانگران منشینید که صورت‌هایی مثل زنان دارند و از دختران بکر فریبنده‌ترند.
زمانی که بعضی صوفیان اصلا به زنان میلی نداشتند و تن به ازدواج نمی‌دادند.

آن زمان معتقد به حلول خدا در غلامان زیبارو بودند.

آن زمان می‌گفتند از فتنه یک پسر بر یک عابد بیش از آن بیم می‌رود تا از فتنه هفتاد دختر بر او.
روزهایی که حادترین مساله تربیتی دوران سعدی و حافظ، موضوع همجنس‌گرایی بود.

آن زمان غزل‌ها و باب‌های بوستان با کلمات و مصرع‌هایی تزئین می‌شد که کمتر کسی درک می‌کرد منظور از معشوق، یک مذکر خوب‌روست.

می‌گویند اگر معشوق این شاعران مذکر نبود احتمالا نمی‌توانستند در غزل عاشقانه به مدح بپردازند.

می‌گویندهمجنس‌گرایی با ورود ترکان(غزنویان و سلجوقیان) در ایران مرسوم شد و بعدها در دوره مغولان تشدید شد.این ترکان مهاجم زندگی نظامی داشتند و مثل صوفیان که شب‌وروز در خانقاه و مسجد با همجنسان‌شان در ارتباط بودند، حشرونشر متفاوتی نداشتند.

می‌گویند آن زمان مستی و از خود‌بی‌خودی هم راهی بود برای تجاوز به مردان جوان خوشرو. گاهی دین هم راه آنها را باز می‌گذاشت؛ صوفی عاشق به جوانک زیبا و بی‌ریش و سیبیل می‌گوید: پسرجان ببین خدا چه نظر لطفی به تو دارد که نیاز و حاجت مرا به تو حواله کرده؟

می‌گویند همجنس‌گرایی در دوره پهلوی هم رایج بود اما در ادبیات این دوره منعکس نشده و به دلیل رشد فرهنگ و حضور زن در جامعه ازعادات و رسوم ناپدید شد تا نوع فرنگی آن که ازدواج دو مرد با هم است در اواخر دوره پهلوی دوم به ایران آمد.

اینها را آقای سیروس شمیسا می‌گوید در کتاب ممنوع‌شده "شاهدبازی در ادبیات فارسی". درباره همان کتاب‌ها و شعرهایی که از کودکی در مدرسه ودانشگاه به ما گفته می‌شد این خال رخ ترک و بخارایی خوش‌قامت "معشوقه" هستند.

شاید هم معلم‌ و استادانمان تقصیری نداشتند یا مشکل از جو آموزش و این صحبت‌ها نباشد، شاید تقصیر زبان فارسی باشد که ضمیر مذکر و مونث ندارد و قرن‌هاست فکر می‌کنیم " زن و شاه و خدا و دوست و معشوق و یار و معشوقه " یکی‌ست در شعر و غزل عرفانی و زمینی.

October 25, 2007

بگذارید کوتوله بمانند

وقت‌تان را برای کمک به آدم‌هایی که در سن 12 تا 18 سالگی مانده‌اند، نگذارید. خودتان را هم بکشید، شاید فقط بتوانید کمک‌ کنید حس‌های زمان بلوغ را برای توی چشم ماندن و جلب‌توجه در او کمرنگ‌تر کنید.

آن‌هم شاید ..وگرنه باید از 35 یا 30 ساله‌اش هم انتظار رفتارهای نوجوانانه‌ای را داشته باشید که حتی کلمه برای ابراز احساسات شتری‌‌اش ندارد و با جوک‌های دوران دبستان ریسه می‌رود...

این آدم‌ها را باید تحمل کرد... بزرگ نخواهند شد... آخرش می‌بینید مشکل کوتوله بودن‌شان هم هست و به نفع‌شان است همان نوجوان بچه‌صفت بیچاره اشک به مشک و اهل قیل و قال بمانند.

November 17, 2007

عمرا عاشق شهرم باشم

- کری درsix! & the city بعد از مدت‌ها دوری از هم‌خانه‌ای که می‌توانست نامزدش شود، با یک ملوان در یک مهمانی آشنا می‌شود که با رقص جنتلمنانه دیوانه‌اش می‌کند. اما به راحتی به شکل گرفتن این رابطه جدید پشت‌پا می‌زند.

ملوان وقتی دل او را کاملا به دست آورده، می‌گوید:" چطور در این نیویورک زندگی می‌کنید؟ زباله از درو دیوارش بالا می‌رود. ..ترافیک، اعصاب نمی‌گذارد و همه چیز به هم‌ریخته و آشفته‌ست."

کری، همان لحظه با ملوان که فکر می‌کرده، شب را مهمان دخترک جذاب است، خداحافظی می‌کند و با خودش می‌گوید: " هر زنی در زندگی‌اش فقط یک عشق جاودان دارد. این عشق برای من نیویورک هست و اجازه نمی‌دهم کسی به دوست‌پسرم توهین کند."

NYC

- جاستین تیم برلک در نیویورک کنسرت دارد. به‌نظر می‌رسد نصف شهر در آن سالن چند هزارنفری در حال فریاد و جردادن گلو هستند. آقای خواننده با کفش‌ کتانی سفید و کت و شلوار سیاه، می‌رقصد و دل همه را به درد می‌آورد از این مهارت.

بعد از اولین آهنگ، استکان تکیلا را با لیمو، بالا می‌برد و می‌گوید به افتخار
The greatest city in the world ..به سلامتی نیویورکی‌ها و برای شما که از اهالی "عشق من " هستید و در این شهر زندگی می‌کنید.


- سی‌ان‌ان گزارش مفصل و پنج دقیقه‌ای دارد از زندگی در نیویورک؛ مجموعه‌ای از آلودگی صدا در خیابان و زندگی ماشینی پر از چراغ قرمز و خط عابر و دود ومغازه‌های پر...گزارشگر سراغ چند شهروند می‌رود.

دو نفر می‌گویند چاره‌ای نیست...باید به این وضع عادت کرد. آخری اما رو به دوربین می‌گوید: " هیچ‌وقت می‌روید از لندنی‌ها بپرسید چه می‌کنید با این خیابان‌های برعکس و رانندگی غیرعادی؟ باید عاشق این شهر باشید که بفهمید زندگی در این وضع، چه لذتی دارد!"

مدام به این فکر می‌کنم، ما عاشق کدام شهریم؟
کجا می‌تواند به اندازه کری برای من تعصب بیاورد و به اندازه تیم برلک باشکوه باشد و ایمان مرد جلوی دوربین سی‌ان‌ان را در دلم بکارد؟

//////

New York City,is one of the world's major global cities, leading the world in almost every category. New York City is the center of global commerce; with numerous international corporations and the most important stock exchanges in the world. It is one of the four major cities (including London, Paris, and Tokyo) that control international finance. New York City New York is a preeminent international political center and home to the United Nations global headquarters.

November 21, 2007

شبیه گلابی هستید یا بستنی قیفی؟

ترینی و سوزانا به خاطر برنامه تلویزیونی‌‌شان، معروف هستند که در مورد نوع لباس پوشیدن و انتخاب رنگ‌هاست. این برنامه کاملا زنانه است و طرفداران زیادی دارد.

اما اخیرا این دو نفر براساس سوژه‌هایی که در این سال‌ها داشته‌اند و براساس هیکل زنانی که در برنامه‌هایشان شرکت کرده‌اند، کتابی منتشر کرده‌اند درباره نوع شکل بدن زنان و اینکه با هر حالت بدنی، چه لباسی زیباتر و برازنده است.

body shape bible


دوازده مدل از سیب، گلدان، جام، گلابی، گرفته تا ویلون و زنگوله و حتی آب‌نبات چوبی و بستنی قیفی، در این موارد وجود دارد که با توضیح کامل درمورد هر کدام سابقه شکل‌گیری استخوان و ماهیچه به این شکل و شمائل هم ذکر شده.

در هر صفحه از این کتاب با نشان دادن نمونه‌ زنانی که بدنی مشابه شکل یاد شده دارند، گفته شده باید چه نوع دوخت و برشی را برای لباس‌شان انتخاب کنند، چه رنگی بپوشند و حتی چه کفشی را با این هیکل و بدن، هماهنگ کنند.

skittle

این کتاب در بریتانیا پرفروش شده، آنقدر که در برنامه‌های مختلف از این دو طراح دعوت می‌شود تا برای توصیه به ملتی که نمی‌دانند بدنشان شبیه کدام یک از دوازده شکل عجیب توی کتابشان هست، نمونه عینی نشان دهند.

اگر دوست دارید، بدانید با هیکلتان‌ کدام یک از این شکل‌ها را یادآوری می‌کنید و برای این شکل و قیافه چه باید پوشید و چه کفاره‌ای باید بدهید، نگاهی به توصیه‌هایشان بیندازید.

بالاخره ما هم باید زکات پیدا کردن کتاب‌هایی را که احتمالا امکان چاپ این شکلی و با چنین اصالتی در ایران ندارند، بدهیم دیگر...

February 17, 2008

مرحوم عشق


یعنی تو معتقدی هانیه باید کنار علی بی‌ سنتور می‌ماند؟

با آن همه سمی که وجودش را گرفته و دیگر نه از عشق چیزی می‌فهمد و نه از زندگی کردن چیزی در رگ‌ و پی و استخوانش مانده؟

فکر می‌کنی به خاطر همه زیبایی‌ها و لحظاتی که با هم داشتند، باید بقیه روزهای جوانی‌اش را پای معتادی می‌گذاشت که حتی دماغش را هم نمی‌تواند تنهایی بالا بکشد؟

باید به عشق عشقی که در سرداشتند و حالا فقط از آن تزریق توی رگ مانده و فضله کبوتر، می‌ماند و نمی‌رفت دنبال زندگی و شور و حال خودش؟

Ali santouri by D.Mehrjooyi

هانیه که تلاشش را کرد علی را برگرداند به همان دوران علی سنتوری‌اش... نشد که نشد..خودش نخواست که بشود..
پس تا کی باید می‌ماند؟
تا وقتی آن خانه را روی سر او هم خراب کنند یا بشود یک معتاد بی‌خانمان؟ مثل همان کسی که باید به خاطر روزهای شیدایی‌شان کنارش می‌ماند... همانی که عاقبت چیزی از او نماند غیر‌ از سازی که صدایش، معتادان و دیوانگان را سرشوق می‌آورد...

تو معتقدی هانیه خیانت کرد؟ به خودش و به هنر، به زیبایی و عشق؟

April 1, 2008

بیماری زن آزاری

1- پرسیدند حکیمی را که بهترین زنان کیست؟*
گفت آن که از مادر نزاد.
گفت: چون به زاد بهترین ایشان؟
گفت آن که بزاد و جان بداد. در هیچ زن خیری نیست.

2- گویند ارسطاطالیس روزی نشسته بود. جمعی زنان بگذشتند گفت این‌ها ملک‌الموتند.
گفتند چگونه؟
گفت: ملک‌الموت یک‌بار جان بستاند در عمری و زن به روز مال ستاند و به شب جان.(عجایب‌نامه)

3- هر گاه زنی به خواست جنسی مردی نه بگوید ولو اینکه خودش همسر مرد دیگری باشد، سخت‌ترین آزارو شکنجه انتظار او را می‌کشد.( سمک‌عیار)

4- زنان "عورت" هستند و باید آنها را در خانه‌ها پوشاند.(عیون‌الاخبار)

5- اهل ستر کامل عقل نباشد و غرض از ایشان گوهر نسل است که بر جای بماند. سخن اهل ستر همچون ایشان عورت است، چنان‌که ایشان را برملا نشاید نمودن، سخن ایشان هم نشاید گفتن برملا.( سیاست‌نامه)

zanazari

شکوفه تقی در کتاب "زن آزاری در قصه‌ها و تاریخ"* با تحقیق چندین ساله از ادبیات و تاریخ ایران و جهان شواهد مختلفی را در این زمینه جمع کرده است.

متن‌های داستانی کلیله و دمنه، هزارویک‌شب، حاتم‌نامه، سمک‌عیار، خسرو شیرین و... متن‌های ترجمه‌شده مهابارات و رامایانه و ... کتاب‌های دینی تورات ، اوستا و بندهش و...
تاریخ طبری و بیهقی و بلعمی و ...سفرنامه ناصرخسرو و مارکو پلو و ... و تفسیر قران وکشف‌الاسرار و ... بخش‌هایی از مواد خام تحقیق و نمونه‌هایی است که در این کتاب جمع‌آوری شده‌اند.

این کتاب دو بخش دارد؛ بخش اول سابقه زن‌آزاری را نشان می‌دهد که به گفته دکتر تقی نوعی بیماری‌ست و در بخش بعدی دلایل تاریخی و اجتماعی این بیماری بررسی می‌شود.

شکوفه تقی مدرک فوق دکترا را در رشته مذهب شناسی از دانشگاه ییل آمریکا گرفته و در رشته‌های حقوق قضایی، روانشناسی شناخت و ایران‌شناسی، در دانشگاه تهران، گلاسکو( انگلستان) و اپسالا (سوئد) تحصیل کرده.

* زن آزاری در قصه‌ها و تاریخ- انتشارات باران( استکهلم)- چاپ اول2008- 231 صفحه- دو بخش و سیزده فصل

April 20, 2008

فقط به خاطر تبت

بی‌بی‌سی میزگردی داشت درباره ماجراهای مربوط به مشعل پردردسر المپیک و اتفاقاتی که در مسیر رسیدن به چین برای این مشعل افتاده و داستان دراز "تبت".

سه خانم روزنامه‌گار و نویسنده هندی، عرب و چینی و یک آقای بریتانیایی در این نشست بودند. همه در مورد سختی‌هایی که مردم چین در نبود دموکراسی می‌کشند و اینکه نگاه جوامع باید به سمت آنها جلب شود و حواشی این مشعل کم‌کم این کار را می‌کند، حرف می‌زدند و حتی نظرات شخصی خودشان را در مورد "تحریم المپیک" می‌گفتند.

Tibet

خانم نویسنده چینی که سال‌هاست در لندن زندگی می‌کند، برخلاف بقیه تا زمانی که از او سوالی نمی‌شد حرفی نمی‌زد. آنقدر صبر کرد تا همه حرف‌هایشان را زدند و در نهایت گفت: "بیش از بیست سال است طبقه متوسط و پایین در چین حتی مفهوم زندگی در خارج یا سفر خارجی را هم در حد رویا می‌بینند. سال‌هاست حکومت حتی در زندگی خصوصی و روابط و رفتار و شرایط روزمره‌شان هم دخالت می‌کند و مردم ما حتی امکان انگلیسی حرف زدن را هم در بسیاری مواقع ندارند. سال‌هاست چین "رنگ" ندارد. خنده و سرخوشی و حال کردن در کشور من معنی ندارد.

جمعیت میلیاردی چین سال‌هاست مفهوم زندگی غربی، فرهنگ اینوری و آدم‌های به اصطلاح خارجی را فراموش کرده‌اند و این موارد ‌را در توریستی جست‌وجو می‌کنند که امکان حرف زدن با آن‌ها نیست.

با همه این‌ها، همین مردمی که در سال‌های آخر دلشان را به یک دل سیر، سیروسیاحت، دوست‌یابی، شادی، دیدن آدم‌های رنگارنگ و مکالمه و پذیرایی و پول درآوردن از این راه خوش کرده بودند، از "تحریم" می‌شنوند.

فکر می‌کنیم با این ایده به مردم و دموکراسی در چین کمک می‌کنیم؟"


May 14, 2008

لگد

شاید اگر من هم جای خبرنگاری باشم که پشت میکروفن کنفرانس خبری رئیس جمهور می‌رود، کمی حالت عادی نداشته باشم.

نمی‌دانم آیا مثل بقیه خبرنگارهای امروز در نشست مطبوعاتی، جلوی این همه دوربین، صدایم می‌لرزد یا دستم، یا لبخند عصبی می‌زنم یا حرفم را با خدا قوت و سلام علیکم آقای رئیس جمهور، شروع می‌کنم یا نه؟

اما این را می‌دانم که هرگز نمی‌توانم شوخی‌های احمدی‌نژاد را تاب بیاورم و نمی‌توانم با همراهی طعنه و خنده‌های او که پر از استهزاء شغل و رسانه و شعور من هست، دستپاچه شوم و سعی کنم فقط سوالم را بپرسم و بروم بنشینم.

می‌دانم در این لحظات جواب درخوری می‌دهم با زبان و روش خودش، به کسی که اسم روزنامه یا خبرگزاری مرا با پوزخند می‌آورد، یا مرا جوجه بی‌سوادی می‌داند که می‌تواند با کلی‌گویی وانمود کند، جوابم را داده و من نگرفته‌ام.

این را هم می‌دانم که شوخی‌ و نقد و حرف‌های داخل تحریریه‌، تاکسی و خانه را در مورد این آقای احمدی‌نژاد فراموش نمی‌کنم وقتی مقابلش ایستاده‌ام.

About اجتماعی

This page contains an archive of all entries posted to آزاده عصاران in the اجتماعی category. They are listed from oldest to newest.

نقد فیلم is the previous category.

داستان کوتاه is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.33