آزاده عصاران: نقد فیلم Archives

Main

نقد فیلم Archives

April 24, 2007

آلمانی خوبی وجود ندارد

good German


به دلیل روشنی رفتم تا "آلمانی خوب"را ببینم،اما بعد از نیم ساعت ،پشیمان شدم .
فقط به خاطر آن دلیل خاص نشستم و در طول فیلم فقط به دلیل فکر کردم تا بازی های بد و بی منطقی داستان اذیتم نکند.

استیون سودربرگ، پیش از این تعلیق و هیجان را در یازده ودوازده یار اوشن تجربه کرده بود ودر فیلم های دیگرش هم ذوق و دقتش ثابت شده بود.

اما در این فیلم،شاید چون می خواهد مدام بقبولند که سال های جنگ جهانی را می بینیم،کسالت آور شده و مخاطب را سرحال نگه نمی دارد.تصاویر شهر و آثار جنگ با کمی دقت همان دکورهای همیشگی فیلم های تاریخی هستند .با اینکه گفته می شود عکس های فرانک کاپرا برای پسزمینه کار شده اند،اما از مصنوعی بودن فضا کم نمی کند..

- کیت بلانشت نه زیبایی اینگرید برگمن را دارد و نه بازی در خور، به نظر می رسد، سعی می کند تنهایی و غم درونش را با ناله کردن و نگاه های سرد نشان دهد.
- جرج کلونی با همه خوبی اش ،به درد این نقش نمی خورد.
- دوربین به زور کادرهای معروف دوران همفری بوگارت و جیمز استیوارت را می بندد و اداهای ساده ای از هیچکاک برای رمز گشایی ،در کل فیلم آنقدر تکرار می شود که خسته ات می کند.

اصرار سودربرگ را برای این بازگشت به دوران معصومیت سینمای هالیوود می توان درک کرد اما چرا با این تکنیک و فن آوری قوی،حتی نتوانسته ذره ای مخاطبش را به آن روزها ببرد یا نشان دهد می تواند روایت خوبی از این کتاب(آلمانی خوب) به تصوبر بکشد.
شاید هم خلوص و زیبایی آن روزها دیگر وجود ندارد؛ حتی اگر از موسیقی آن دوران استفاده شود یا سراغ بازیگرانی برویم با چهره ای کلاسیک،باز هم چیزی لنگ می زند ...

April 30, 2007

رویای خانواده ساده و کم درآمد آمریکایی

اگر از تنهایی خسته اید،ازرفتن به خیابان های این روزها وحشت دارید،ازمفهوم خانواده سردرگم،یا ازپیدانکردن یک فیلم سرگرم کننده که به شعورتان توهین نکند،بی حوصله،پیشنهاد دیدن Little miss sunshine را روی هوا بزنید.

Little-Miss-Sunshine

اگر در مود فیلم دیدن هم نباشید،هفت دقیقه اول فیلم سر ذوق می آوردتان، مدام کلنجار می روید برای پیشگویی آخر فیلم؛ بعد از میز شام ،وقتی مشخص شد ،خانواده پرمشکل قرار است برای رساندن اولیو(دخترک جذاب فیلم)به کالیفرنیا برای حضور در مسابقه لیتل میس سانشاین،حرکت کنند،حدس می زنید آخرفیلم را می دانید.
وقتی می فهمید هزینه پرواز برایشان سنگین است و ترجیح می دهند با فولکس داغون راه بیفتند،فکر می کنید؛آها! یک فیلم جاده ای معمولی با پند و اندرز آدم شدن قهرمان ها ته سفر.

وقتی ماشین وسط جاده خراب می شود،فکر می کنید که خب! به مراسم نمی رسند دیگر.
وقتی پدربزرگ می میرد،پیش بینی می کنید،دیگر زمان برگشتن است و شکست دخترک در همه رویاهایش.
زمانی که اولیو با آن همه سادگی روی صحنه می رود و بین دختر کان بزک شده و باسمه ای در کمال سادگی می درخشد،یقین پیدا می کنید،که او می برد و چشم همه را در می آورد که با این بی پیرایگی هم می توان زیبا بود.

و وقتی او همه سادگی و زیبایی کودکانه اش را با استریپ تیز روی صحنه نابودمی کند،شوک نهایی بر شما وارد می شود.

اینجاست که می فهمید،برای نشان دادن خانواده خوشبخت،لازم نیست همه به هدف هایشان برسند تا لقمه کارگردان را قورت دهید.نیازی ندارد جوان خلبان شود و پدرو مادر پشیمان از بحث های احمقانه.لزومی ندارد دخترک کاپ زیبایی را در دست بگیرد و بین خطوط تیتراژ لبخند بزند.

یک فیلم در کمال سادگی،بدون حرکات پیچیده دوربین و بدون کارگردانی سختگیرانه و نامنسجم،آنقدر خوش ساخت از کار در می آید که مفهوم واقعی "حال بردن"را رو می کند.
اگر دلیلی داشته باشید که از این فیلم خوشتان نیاید،سادگی و قصه سرراست آن است.شاید دیدن "بابل " یا" دختران رویایی" را با همه سروصدا و تکنیک های سینمایی،به چنین آرامشی ترجیح دهید.شاید دلیلی هم که این فیلم در اسکار مظلوم ماند،همین باشد.

برای همین اول ببینید،حوصله دیدن فیلمی درباره خانواده بدون زورچبانی مفاهیم مربوط به استحکام و گوش کردن به حرف بچه و رویای خانواده را تحقق دادن،دارید،یا نه...بعد از فیلم لذت ببرید.

May 13, 2007

گله ای خوب برای چوپان آمریکایی

"-ایتالیایی ها خانواده و کلیسا دارند و به آن می نازند،یهودی ها به سنت هایشان افتخار می کنند.ایرلندی ها به سرزمین شان.حتی سیاهان به موسیقی وآوازشان افتخار می کنند.شما آمریکایی ها چه دارید که پشتتان باشد؟"

"-ما ایالات متحده آمریکا را داریم که شما ایستادید و نگاهش می کنید......"

بخشی از مکالمه ادواردویلسن با شهروند آمریکایی ایتالیایی الاصل..

the good shepherd

در چوپان خوب قرار است بدانیم مفهوم اعتماد و امنیت چیست ؟قرار است هدف شکل گیری سازمان سیای آمریکا را درک کنیم و در همین ماجرا مدام توی مخمان برود که همه اینها برای حفظ ملت و دولت آمریکا بوده و هست.

ادوارد ویلسن یکی از افراد مرکزی سازمان سیای آمریکاست که قرار است در این سفر شناساندن با او همراه شویم.خوشبختانه سردی،سکوت و ناملایمتی هایی که او برای از بین بردن انسان ها دارد،آزارمان نمی دهد.می پذیریم که او برای حفظ امنیت در آمریکایی که به او یاد می دهد به هیچکس اعتماد نکن،آدم ها را راهی مرگ می کند؛از نامزد جاسوسه پسرش گرفته تا استادش.

قبول می کنیم که او چاره ای ندارد و نمی تواند حتی به همسرش وابسته شود چون اگر دوستش داشته باشد،باید به او اطمینان کند.
می پذیریم که اول سازمان بونزبرای آمریکا(هسته اولیه شکل دهنده سازمان سیا)و بعد خدا اهمیت دارد.
قبول می کنیم آمریکاست که در جنگ سرد و گرم مغز متفکر و کاردرست ماجراست و اگر اتفاق اشتباهی بیفتد مربوط به خیانت یا اعتمادی است که باید در نطفه خفه شود.

قرار است در تمام این فیلم ماجرا را وابسته به اتفاقات ناامنی ببینیم که سازمان پر قدرت اطلاعات آمریکایی سروسامانش می دهد.ناامنی که حتی در روابط خصوصی خانواده های سازمان جاسوسی آمریکا هم هست اما به راحتی! از بین می رود.

با همه اینها شاید تنها حسی که ازچوپان خوب رابرت دنیرو می گیریم؛همین ناامنی لابه لای زندگی ست که برای خیلی از ایرانی ها آشناست....

June 7, 2007

کوبای گمشده و بدون چه گوارا

فیلم شهر گمشده را با همه ضعف ها ومشکلات ساختاری به خیلی از فیلم هایی که در مدح چه گوارا ساخته شده ،ترجیح می دهم.
فیلم را سال پیش دیدم اما امروز اتفاقی به لینکی رسیدم در موردش ویادم آمد حسی را که قبلا نسبت به این فیلم داشتم.

lostCity

درست یا غلط،اندی گارسیا بعد از 18سال تحقیق و نوشتن ،در این فیلم، بخش ظلم و سیاهی زمان حضور "چه" و" کاسترو" را نشان می دهد.کاری که خیلی از فیلمساز های ما دوست دارند انجام دهند در مورد برهه های تاریخی ایران و نمی توانند.

شاید این فیلم برای خیلی از جوانانی که تصویر مبارز موردعلاقه شان را روی تی شرت وکوله شان دارند وعاشقانه از خاطرات سفربا موتورسیکلت برای هم قصه می گویند،قابل تحمل نباشد اما وقتی در چند صحنه این فیلم با زورچپانی گروه مبارزان "چه" روبه رو شوند،نگاهشان کمی تغییرپذیر خواهد شد.

شهر گمشده درباره زندگى صاحب يك رستوران و كلوب به نام فيكوفيلاو (با بازى خود او) است. فيكو بزرگترين فرزند درميان سه برادر و متعلق به يك خانواده سطح بالا در شهر هاوانا است با پدری که استاد دانشگاه است ومورد تأييد مردم .

فيكو با كسانى كه براى روى كار آمدن فيدل كاسترو و ساير انقلابى ها در كوبا تلاش و مبارزه مى كنند چندان موافق نيست، اما برادرانش با اين موج همسو هستند و مايل اند كه «ديكتاتور فول جنسيو باتيستا» بركنار شود و كاسترو سركار آيد. در این راه دو برادرش را از دست می دهد اما یکی از مهم ترین دلایل تنفرش از سردمداران جدید کوبا ،دیدگاه آنها نسبت به هنر است.

او در رستوران و کافه اش به موسیقی و رقص با دید هنری خاصی،توجه دارد.روزی که تیم جدید حکومتی روی کار می آیند،اول او را از استفاده ساکسیفون منع می کنند(چون سازی امپریالیستی است!) و بعد از رقص ،باله و فعالیت هنری در کافه.

در واقع او را مجبور می کنند به جای این قرتی بازی ها به مردم مستضعف و گرسنه برسد وگرنه رستوران بی دغدغه وهنری اش را پلمپ می کنند.
درجه نفرت و تردید فیکو از همینجا نسبت به سیاسیون جدید که معشوقه اش را هم به سمت خود کشیده اند،بالامی رود و کوبا را ترک می کند و می رود آمریکا در رستوران ظرف می شوید تا بتواند عکاسی و کار هنری بکند؛آزادانه.

دلیلی که گفتم این فیلم را ترجیح می دهم دقیقا این است؛اینکه با بخش متفاوتی از ماجراهای قهرمان پرورانه سینما روبه رو می شویم؛با ضدقهرمانی یک قهرمان!ونحوه مبارزه با کسی که همه از دوست داشتنش می گویند و جوانمردی هایش.

July 1, 2007

یک گله موش برای پختن راتاتوی

پیش بینی می کنم راتاتوی یکی از پرفروش ترین غذاهای فرانسوی بشه و مطمئنم خیلی ها بعد از شنیدن این اسم و دیدن آخرین انیمیشن پیکسار یعنی"راتاتوی"،حتما دلشون می خواد این غذا رو امتحان کنند.

کارتون جدید و پرسرو صدای آمریکایی در مورد موشی است که عاشق غذاپختن و البته خوردن غذاهای درست و حسابیه .آرزوی این موش فاضلاب اینه که بهترین سرآشپز پاریس بشه و بالاخره به آرزوش می رسه.

Ratatouille

موضوع و پیام کارتون طبق معمول توی مغزتان فرو نمی شود و اینکه" به رویای خودت می رسی بچه جون حتی در حد یه موش کثیف هم که باشی می تونی حالش رو ببری ،فقط تلاش کن."
همه این پیام اخلاقی ،در طول ماجرا و قصه جاریه؛قصه ای قوی ،برخلاف بعضی از کارهای قبلی که تکنیک قوی تری داشت.

نکته مورد علاقه من در این کارتون اینه که به شکل ابلهانه مجبور نیستی بپذیری که حیوون می تونه با انسان با زبان خودش حرف بزنه.همه رابطه موش با پسرک چلمبه و پادوی رستوران معروف پاریسی از طریق کشیدن و چنگ زدن به موهاش از زیر کلاه آشپزی اش هست..
و البته اینبار این موش در قالب یک حیوانه که آدم را رام می کنه و ازش آشپز می سازه ؛در واقع طرف رو آدم می کنه.

این مساله هم کلی حال آدم رو خوب می کنه وقتی می بینه یه گله موش یه آشپزخونه پرطرفدار فرانسوی رومی گردونن...همون موشی که می تونه باعث تعطیلی یک رستوران و هشدار اداره بهداشت اون مملکت بشه.

ratatouille2


بچه های سازنده این انیمیشن گفتن که حسابی روی حرکات و حس های موش ها کار کردند.گفتن ماه ها توی رستوران ها و آشپزخونه های معروف وقت گذروندند و برای همینه که هر لحظه از نماهای این اثر فرقی با فضای واقعی نداره.نگاهی به مسابقه آشپزی بی بی سی بیندازید و جزئیات و واقعیات آشپزخانه یک رستوران چند ستاره رو با فضای کامپیوتری و طرح های پیکسار و دیزنی در این کار مقایسه کنید.


بچه های دوبلور جوون... آماده باشین برای امتحان چندین نوع لهجه و شخصیت پردازی روی صداهاتون که خوراک ایرانی هاست این کار پیکسار...

اگر بعد از دیدن راتاتوی مثل من تا صبح خواب این غذای محبوب جنوب فرانسه رو دیدید و صبح دنبال دستور پختش گشتید،اینجا طرز پختش هست؛هر چند با چیزی که در منوی رستوران های اروپایی است متفاوته اما همون یتیمچه بادمجون هست با کدو و البته پنیرپیتزا- که ایتالیایی اش- چیز دیگه اییه.

اگر هم دسترسی به رستورانی در خود فرانسه یا ایتالیا دارید،بیکار ننشینید؛شما هم از کسانی هستید که آمار فروش این پیش غذا رو بعد از پخش این کارتون بالا می برید!

August 9, 2007

رذالت جذاب

اسم این آقای اوشن با رفقایش روزی روزگاری جایی می‌آید که روش مشابه فعالیت گروهی‌شان را در سرقت تابلو یا مجسمه‌ای در یکی از بزرگ‌ترین موزه های دنیا پیاده کرده‌اند.تقصیر خودشان هم نیست.

دزدی یاران اوشن 11 و 12 و 13 آنقدر شیک و دل‌انگیز است که باظرفیت‌ترین آدم‌ها را هم به هوس می‌اندازد. دلت می‌خواهد به خاطر ماجراجویی و اعتمادبه نفس و هیجانش هم که شده سرقت ژیگولی شبیه آقای اوشن را تجربه کنی.

ocean13

انتظار برای کامنت:
از تو بعید است گول جادوی سینما را بخوری...
خوشی زده زیر دلت...
مرده شور شعور و ریختت را ببرند با این تفکرات ابلهانه‌ و کودکانه‌ات...

August 12, 2007

رسانه‌ها؛ جنایتکارتر از زودیاک

زودیاک شاید یکی از بهترین فیلم‌هایی باشد که نشان می‌دهد رسانه‌ها جنایت‌کارتر از آدم‌ها هستند؛ این رسانه‌ها هستند که از ترس یک قاتل زنجیره‌ای، کشوری را در وحشت و ترس نگه می‌دارند و هروقت اقتضاء کند، کمک می‌کنند مردم خشونت و ترس را فراموش کنند.

هنوز هم فکر نمی‌کنم زودیاک بهترین فیلم سال باشد اما خوشحالم از اینکه دیوید فینچر ما را با یک فیلم در مدح روزنامه‌نگاری تحقیقی و کشفیات احمقانه گزارشگران روزنامه سانفرانسیسکو کرونیکل روبه‌رو نمی‌کند.

zodiac
کارتونیست و خبرنگار جنایی روزنامه کرونیکل در حال حل معمای نامه قاتل


می‌دانید که فیلم درباره قتل‌های زنجیره‌ای دهه 1960 و 70در آمریکاست که قاتلش هیچوقت به وضوح شناخته نشد.

فیلم تقریبا از زاویه کارتونیست روزنامه کرونیکل است که 9 ماه است در روزنامه کاریکاتور می‌کشد وهنوز کسی تحویلش نمی‌گیرد تا روزی‌که اولین‌ نامه قاتل زنجیره‌ای درباره جزئیات کشتن دو جوان با علائم رمزی به سردبیری می‌رسد.

از آن‌روز زندگی‌اش با درگیری‌های مربوط به حل پازل وعلائم نامه‌های قاتل تغییر می‌کند. قاتل معروف به زودیاک، می‌شود خبر اول روزنامه‌ها و موضوع روز تلویزیون و رادیو. صدای او از تلویزیون پخش می‌شود که در گفت‌وگوی زنده با روانشناس از سردرد می‌گوید و معتقد است روز تولدش باید کسی را بکشد و اصولا برای کشتن دلیل خاصی نمی‌خواهد. مردم از ترس جان خود و کودکانشان زندگی معمول را از دست می‌دهند و درکل ایالت کالیفرنیا ناامنی را تجربه می‌کنند.

چهار سال می‌گذرد و تحقیقات پلیس و روزنامه‌نگار بخش جنایی کرونیکل که تنها کسی‌ست این کارتونیست را تحویل می‌گیرد، به جایی نمی‌رسد. پلیس گزارشگران را جدی نمی‌گیرد و روزنامه‌نگارها، پلیس را دور می‌زنند و در نهایت آنقدر این پروسه تکرار می‌شود که پرونده بسته می‌شود.

فکر می‌کنم غیر از تاکید فیلم بر ظلم رسانه‌ها به مردم، به نقائص قانون هم اشاره می‌شود. قاتل شاید چندبار با مدرکی مثل ساعت مچی زودیاک ، شماره کفش، چپ‌دست بودن وحتی شهادت برادرش بر مسائل روانی می‌تواند دستگیر شود ولی فقط دلیل نخواندن دست‌خط او با نامه‌‌‌ها باعث می‌شود که از لحاظ قانونی دست پلیس کوتاه شود.

در نهایت هم وقتی تقریبا ثابت می‌شود قاتل همان کسی‌ست که چهار سال پیش باید دستگیر می‌شد، باز هم کار به جایی نمی‌رسد.

روزی‌که پلیس از سوژه دست کشیده و مردم موضوع را فراموش کرده‌اند، خبرنگار جنایی و پیگیر ماجرا دائم‌الخمر شده و زودیاک دیگر آدم نمی‌کشد...، کارتونیستی که حالا شم خبرنگاری‌اش پررنگ‌تر شده، شروع به نوشتن کتابی درباره او می‌کند. اما انگار مردم دیگر نمی‌خواهند به پدیده‌ای فکر کنند که رسانه‌ها توی بوقش کرده‌بودند و زندگی‌شان را مختل کرده بود.

این پرونده بار دیگر در سال 2002 بررسی شد اما هنوز به جایی نرسیده و مردم تقریبا آن را فراموش کرده‌اند. برای همین معتقدم زودیاک که از روی داستان واقعی آمریکایی ساخته شده، قبل از اینکه فیلم خوبی باشد، نمونه‌ خوبی‌ست برای نشان دادن ضعف قانون و پلیس و جوگیری رسانه‌ها که بسته به موقعیت زمانی، مردم را بازی می‌دهند و همه چیز بستگی به تاریخ مصرف اخبارشان دارد.

August 24, 2007

هر دو طرف گناهکارند

با کسانی که معتقدند وایسلر مامور اطلاعاتی در" زندگی دیگران" به درماندگی نویسندگان و هنرمندان در برابر سانسور فکر می‌کرد و شنود زندگی و تلفن‌های زوج تاتری او را به مفهوم پلید" سانسور" رساند، به شدت مخالفم.

وایسلر به زندگی پرشور و رابطه عجیب زن و مرد تاتری وابسته شد. او که ابتدای فیلم با صحنه اعتراف‌گیری هم موقع کارو هم موقع تدریس، آدم بی‌روح و آهنی را نشان می‌دهد، از دیدن یک‌جور دیگر زندگی کردن، زیرورو می‌شود. این تاثیر هیچ ربطی به بقیه آدم‌ها یا موضوع سانسور در آلمان شرقی و پشیمانی او ندارد.

The Lives of others
Illustration: LARA TOMLIN

او فقط با "یک‌نوع دیگر" زندگی آشنا می‌شود که تا آن روز فقط در حد یک مامور قانون از آن می‌دانسته. برای همین نقش او در فیلم از آدم ظالم به یک کمک‌رسان تبدیل می‌شود که گزارشی ساختگی از جریان نوشتن یک مقاله در مورد خودکشی‌ نویسندگان در آن‌طرف دیوار برلین، ارائه می‌دهد؛ جایی که ماشین‌های تایپ باید ثبت‌ شوند و روشنفکران اجازه نوشتن و سخنرانی و حرافی در مورد دموکراسی و حقوق بشر را بدون اجازه دولت ندارند.

نویسندگان این مقاله همان‌جا زیرپای او که همه حرف‌ها و حرکاتشان را شنود می‌کند، می نویسند و زندگی می‌کنند اما او از موضوع نوشتن و تمرین یک داستان و نمایشنامه، به اشتازی گزارش می‌دهد.

لحظه‌های شکل‌گیری این فرد به شکل و شمائل انسان شدن تکان دهنده است. او حالا اطرافش را بهتر می‌بیند. با پسرک داخل آسانسور حرف می‌زند که پدرش را نیروهای خودش کشته‌اند. نیاز به زن را در زندگی سرد و خانه خاکستری‌اش بیشتر حس می‌کند و از زن تن‌فروش می‌خواهد بیشتر پیشش بماند.
با آهنگ پیانو نویسنده‌ای که همه حرکاتش تحت‌نظر است، منقلب می‌شود. از فداکاری زن بازیگر برای کمک به همسرش، تا حد دراختیار گذاشتن تن برای وزیر فرهنگ،آنقدر تکان می‌خورد که دست به کار می‌شود جلوی وزیر را بگیرد.

این رابطه اصلا پیچیده نیست. ماجرا این است که یک رابطه عاشقانه و یک ارتباط ساده می‌تواند کسی را که سال‌ها از این فضا دور بوده، به خود واقعی‌اش برگرداند.

Part of film
وایسلر در طبقه بالا طرح واحدی را کشیده که در حال شنود اتفاقات مربوط به آن است

جایی خوانده بودم که اگر جوانان لباس شخصی ما، شانسی برای دیدن و امتحان زندگی دیگری داشته باشند، حتما بین آنها هستند کسانی که به خود بیایند و طعم "زندگی دیگرانی" را بچشند. به همین سادگی... است که مامور اطلاعات آلمان شرقی بدون اینکه نویسنده بفهمد به او کمک می‌کند زنده بماند و بنویسد و در عوض خودش نابود می‌شود و به مدت بیست سال تبدیل به یک نامه‌سان ساده و معمولی می‌شود.

چند صحنه از این فیلم به هیچ‌ وجه از ذهنم بیرون نمی‌رود؛ یکی از آنها آخرین دیالوگ فیلم است. وقتی مامور اطلاعات که چند سالی است از کار اخراج شده و نامه می‌رساند، کتاب نویسنده‌ای را در کتابفروشی می‌بیند که زندگی و کارش را برای زیرنظر گرفتنش به خطر انداخت. کتاب را باز می‌کند. روی صفحه اول نوشته شده تقدیم بهHGW XX/7 ... این کد مامور اطلاعاتی است که نویسنده تازه فهمیده "او" زندگی‌اش را نجات داده است.

همین جاست که فروشنده می‌پرسد :"هدیه است؟کتاب رو کادو کنم؟" و مامور خسته و شکسته با لبخندی قاطع می‌گوید:"نه ! مال خودم هست!"


سایت سونی پیکچرز و زندگی دیگران
اطلاعات بیشتر درباره فیلم
باز هم زندگی دیگران

March 17, 2008

یک‌بار

فکر می‌کنم فیلمسازان جوان و غیرحرفه‌ای در برخورد با مخاطب معمولا دو دسته می‌شوند: یا مخاطب را در حدی می‌بینند که باید مدام در طول فیلم به جای نماد سیب ، انار، باران و کبوتر، تحلیل خودش را داشته باشد؛ یا اینکه مخاطبشان باید آنقدر مینیمالیست باشد که قدر دیالوگ‌های ناکامل را بداند و هر لحظه پیش‌بینی کند در صحنه‌ای که تقریبا ناقص تمام شده، چه اتفاقی می‌افتد.

once

Once از دسته دوم این نوع فیلم‌هاست که یک گروه کوچک ایرلندی در دوبلین ساخته‌اند. اگر از قبل ندانید، شاید تا وسط‌های فیلم‌ هم متوجه نشوید ژانرش موزیکال هست!
اگر مثل من با سیک موزیکال مشکل داشته باشید، حتی تحمل یک صحنه از" سوونی تاد" حوصله‌تان را سرمی‌برد.
با اینکه وانس، فیلمی‌ست که براساس ترانه و موسیقی بنا شده اما حتی یک بار هم در طول 85 دقیقه، به شما القا نمی‌کند که سبکش موزیکال است. شاید دلیلش این باشد که بخش زیادی از دیالوگ‌ها بین ترانه‌ها و به شکل غیرمستقیم بیان می‌شود و اطلاعات اضافه با بی‌رحمی در طول فیلم حذف می‌شوند. همه اینها کمک می‌کند که حس کنیم مدام در حال تماشای موزیک ویدئو هستیم که گاهی تبدیل به فیلم می‌شود.

کارگردان و نویسنده وانس( جان کارنی) در نهایت سادگی همان اول نشان می‌دهد قصد حل کردن هیچ موضوع پیچیده‌ای را ندارد و قرار است در مورد شکل گرفتن یک عشق، داستانی را ببینید که کلماتش از دهان نابازیگران بیرون می‌آید؛ کسانی که معمولا در کوچه و خیابان از کنارشان رد می‌شویم؛

مردی که در مغازه تعمیر جاروبرقی پدرش کار می‌کند، شب‌ها کنار خیابان گیتار می‌زند. یک شب دختر( اهل چک و مهاجر) مقابلش می‌ایستد و کل ترانه‌ای را که او می‌خواند و می‌نوازد با لذت گوش می‌کند و حسابی تشویقش می‌کند.

ماجرا از وقتی شروع می‌شود که دختر جاروبرقی خرابش را برای تعمیر به مغازه مرد می‌برد. آنها می‌فهمند موسیقی جزء جدانشدنی زندگی‌شان است؛ دختر با پیانو زندگی می‌کند و پسر با گیتار. اما دختر که از راه تمیزکردن خانه‌های مردم و گل‌فروشی، روزگار می‌گذراند، پیانو را در مغازه تجهیزات موسیقی تمرین می‌کند.

از المان‌های عشقی معمول هالیوودی، رابطه کلیشه‌ای این نوع آدم‌ها یا پایان مشخص در این فیلم خبری نیست. فضا آنقدر صمیمانه است که با وجود سوتی‌ها در فیلمبرداری و نورپردازی و بازیگری ... حس می‌کنید با زندگی واقعی این آدم‌ها روبه‌رو هستید. آشنایی این مرد و زن باعث شکل‌گیری یک گروه موسیقی می‌شود ‌که اولین آلبوم موسیقی زندگی‌شان را با هم تهیه می‌کنند.

غیر از سادگی، راحتی و احترام به مخاطبی که دراین فیلم می‌بینید، اطلاعات پشت صحنه‌ای فیلم هم به دوست داشتنش بیشتر کمک می‌کند؛ مثلا اینکه کارگردان این فیلم خودش عشق موسیقی‌ست و "نوازنده باس". او با "گلن هنسارد" (مرد نقش اول) در گروه حرفه‌ای The Frames کار می‌کرده. هنسارد رهبر این گروه راک در ایرلند هست که تا به حال شش آلبوم بیرون داده‌اند.

نوازنده سابق این گروه یعنی جان کارنی، بعد از ساخت چندین کلیپ یا موزیک‌ویدئو دست به فیلمسازی می‌زند که تجربه دومش "یک‌بار" شهرت جهانی پیدا می‌کند.

همه اینها شاید باعث شده در طول فیلم احساس نکنید کسی در حال بازی‌کردن است! انگار همه در جایگاه خودشان قرار گرفته‌اند.
چیزی که بیش از حد در این فیلم دوست دارم شروع و پایانش است؛ فیلم با یک صحنه تکان دهنده شروع می‌شود و با اتفاقی بزرگ و زیبا تمام.

جوایز فیلم

این آهنگ فیلم را که خیلی دوست دارم امیرمهدی حقیقت گذاشته.

آهنگ "اگر مرا می‌خواهی" را اگر امکانات دارید، اینجا بشنوید:

Continue reading "یک‌بار" »

April 4, 2008

چند چهره

در مورد مسائل عقیدتی سیاسی آقای شصت‌چی هزار چهره همه نوشتند، ولی فکر کنم یک بخش این سریال در این شلوغی چندان به چشم نیامد؛
تیتراژ این سریال با بقیه کارهای گروه مدیری فرق داشت؛ در این کار، پرتره‌های سیاه وسفید همه عوامل فیلم با اسم و رسم و سمت آدم‌ها در برش کوتاه، نشان داده می‌شد. لازم نبود در مورد اسم عوامل فکر کنی و حدس بزنی چه شکلی می‌توانند باشد!

1000chehre
طرح تیتراژ از خود مدیری است

کمتر کسی حواسش به دوربین است و همه در حال و هوای خودشان رو به قاضی روی صندلی‌های دادگاه نشسته‌اند؛ با نوعی دلهره و نگرانی!

از این روش مهران مدیری خوشم می‌آید؛ اینکه به همه عوامل کارهایش (به هر دلیل ) به نوعی حالی می‌دهد؛ از تدارکات گرفته تا عوامل نرم‌افزاری و فنی.

خیلی از شخصیت‌ و تیپ‌های بامزه کارهایش هم از همین عوامل پشت صحنه پیدا شده‌اند؛ رفتگر پاورچین که مدام عیدی می‌خواهد، گدای ثابت مکزیکی یا شاعر شب‌های برره که بعد از هر بیت، می‌پرسد: خوب بید؟

mard-e-hezarchehreh

April 12, 2008

جوانان سرزمینی ندارند

از اینکه آدم‌های قصه‌ای را می‌بینم که هرکدام داستان جذابی دارند برای دنبال کردن، از اینکه مدام با خودم بگویم اگر...کاش.. وای... و همه این‌ها را صحنه‌‌های یک فیلم به مغزم بیاورد...

از اینکه نماها و آدم‌هایی را در فیلمی می‌ببنیم که متظاهرانه چیزی را القا نمی‌کنند و به من بیننده می‌قبولانند که این تصادف، مرگ، دروغ، شانس، اتفاق، ریا و کثافت آدم‌ها همان واقعیات زندگی‌ست، لذت می‌برم.

 تقاطع

از دیدن تقاطع سرحال شدم؛ فیلمی که حتی در تقلید از نوع آمریکایی‌اش اینقدر موفق و ایرانی مانده و بدون ادعا زندگی‌ آدم‌هایی را روایت می‌کند که در تقاطعی به هم می‌رسند.

با بخش‌هایی از بازی‌ها یا موسیقی یا حتی آخر فیلم و... هم که مشکل داشته باشید، به‌هرحال در این فیلم ابوالحسن داودی آدمی را پیدا می‌کنید که می‌شناسید یا حس می‌کنید روزی از کنارش رد شده‌اید.

نقد سینما درباره تقاطع
پشت صحنه تقاطع
نوشته پرستو
حمیدرضا هم نوشته

April 25, 2008

اصلاحات در سلمانی

آقا... رفیق...منتقد..کارگردان...

ایرج کریمی
دوست دارم بدانم بعد از پنج سال که از تمسخر هر آنچه به اصلاحات مربوط می‌شود در"چند تار مو" ، می‌گذرد حالا در مورد آن دوره که اجازه می‌داد فیلمت را بسازی، چه فکر می‌کنی؟

می‌توانی از اصلاحات شاکی باشی، می‌توانی با خاتمی قهر کنی، می‌توانی سرشان داد بزنی؛ دیدید چه کردید که مردم تحریمتان کردند و حالا از اسم هرنوع انتخاباتی حالشان به هم می‌خورد؟

می‌توانی همه نوع انتقادی بکنی از آقایان اصلاح‌طلب، ولی این که در فیلمت بگویی "اصلاحات" را در یک سلمانی دستگیر کردند در حالیکه می‌خواست خودش را برای مردم"خوشگل" کند، دیگر دل هر آدم باظرفیتی را به درد می‌آورد.

حالا دیگر شاید نتوانی همان باغ‌های کندلوس‌ را با عشق افلاطونی و غیرافلاطونی بسازی ولی دلم می‌خواهد بدانم این روزها در مورد دوره هشت ساله اصلاحات چطور فکر می‌کنی؟

حالا دیگر شاید واقعا همه‌مان فقط از کنار هم می‌گذریم؟

About نقد فیلم

This page contains an archive of all entries posted to آزاده عصاران in the نقد فیلم category. They are listed from oldest to newest.

Spain/اسپانیا is the previous category.

اجتماعی is the next category.

Many more can be found on the main index page or by looking through the archives.

Powered by
Movable Type 3.33