<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
   <channel>
      <title>آزاده عصاران</title>
      <link>http://azadeh7.com/blog/</link>
      <description></description>
      <language>en-US</language>
      <copyright>Copyright 2008</copyright>
      <lastBuildDate>Wed, 14 May 2008 01:23:05 +0330</lastBuildDate>
      <generator>http://www.sixapart.com/movabletype/</generator>
      <docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs> 

            <item>
         <title>لگد</title>
         <description>شاید اگر من هم جای خبرنگاری باشم  که پشت میکروفن کنفرانس خبری  رئیس جمهور می‌رود، کمی حالت عادی نداشته باشم.

  نمی‌دانم آیا مثل بقیه خبرنگارهای امروز در نشست مطبوعاتی، جلوی این همه دوربین، صدایم می‌لرزد یا دستم، یا لبخند عصبی می‌زنم یا حرفم را با خدا قوت و سلام علیکم آقای رئیس جمهور، شروع می‌کنم یا نه؟

اما این را می‌دانم که هرگز نمی‌توانم  شوخی‌های احمدی‌نژاد را تاب بیاورم و نمی‌توانم با همراهی طعنه و خنده‌های او که پر از استهزاء شغل و رسانه و شعور من هست، دستپاچه شوم و سعی کنم فقط سوالم را بپرسم و بروم بنشینم.

 می‌دانم در این لحظات جواب درخوری می‌دهم با زبان و روش خودش، به کسی که اسم روزنامه یا خبرگزاری مرا با پوزخند می‌آورد، یا مرا جوجه بی‌سوادی می‌داند که می‌تواند با کلی‌گویی وانمود کند، جوابم را داده و من نگرفته‌ام.

این را هم می‌دانم که شوخی‌ و نقد و حرف‌های داخل تحریریه‌، تاکسی و خانه را در مورد این آقای احمدی‌نژاد فراموش نمی‌کنم وقتی مقابلش ایستاده‌ام. 
</description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/05/14/01,23,05/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/05/14/01,23,05/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 14 May 2008 01:23:05 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> اصلاحات در سلمانی</title>
         <description><![CDATA[آقا... رفیق...منتقد..کارگردان...

<a href="http://www.iranact.com/Cinema/Artists/showartist.asp?id=1580"> ایرج کریمی</a>
دوست دارم بدانم بعد از پنج سال که از تمسخر هر آنچه به اصلاحات مربوط می‌شود در<a href="http://www.iranmania.com/movies/reviews/chand_taremo.asp">"چند تار مو"</a> ، می‌گذرد حالا در مورد آن دوره که اجازه می‌داد فیلمت را بسازی، چه فکر می‌کنی؟

می‌توانی از اصلاحات شاکی باشی، می‌توانی با خاتمی قهر کنی، می‌توانی سرشان داد بزنی؛ دیدید چه کردید که مردم تحریمتان کردند و حالا از اسم هرنوع  انتخاباتی حالشان به هم می‌خورد؟

می‌توانی همه نوع انتقادی بکنی از آقایان اصلاح‌طلب، ولی این که در فیلمت بگویی "اصلاحات" را در یک سلمانی دستگیر کردند در حالیکه می‌خواست خودش را برای مردم"خوشگل" کند، دیگر دل هر آدم باظرفیتی را به درد می‌آورد. 

حالا دیگر شاید نتوانی همان <a href="http://www.iranianmovies.com/Merchant2/merchant.mvc?Screen=PROD&Product_Code=1245">باغ‌های کندلوس‌ </a>را با عشق افلاطونی و غیرافلاطونی بسازی ولی دلم می‌خواهد بدانم این روزها در مورد دوره هشت ساله اصلاحات چطور فکر می‌کنی؟ 

حالا دیگر شاید واقعا همه‌مان فقط <a href="http://www.persianway.com/index.php?option=com_content&task=view&id=248&Itemid=172">از کنار هم می‌گذریم؟</a>

]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/25/21,06,58/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/25/21,06,58/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فیلم</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 25 Apr 2008 21:06:58 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>فقط به خاطر تبت</title>
         <description><![CDATA[بی‌بی‌سی میزگردی داشت درباره ماجراهای مربوط به مشعل پردردسر المپیک و اتفاقاتی که در مسیر رسیدن به چین برای این مشعل افتاده و داستان دراز "تبت".

سه خانم روزنامه‌گار و نویسنده  هندی، عرب و چینی و یک آقای بریتانیایی در این نشست بودند. همه در مورد سختی‌هایی که مردم چین در نبود دموکراسی  می‌کشند و اینکه نگاه جوامع باید به سمت آنها جلب شود و حواشی این مشعل کم‌کم این کار را می‌کند، حرف می‌زدند و حتی نظرات شخصی خودشان را در مورد "تحریم المپیک" می‌گفتند. 

<img alt="Tibet" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/tibet.jpg" width="300" />

خانم نویسنده چینی که سال‌هاست در لندن زندگی می‌کند، برخلاف بقیه تا زمانی که از او سوالی نمی‌شد حرفی نمی‌زد. آنقدر صبر کرد تا همه حرف‌هایشان را زدند و در نهایت گفت: "بیش از بیست سال است طبقه متوسط و پایین در <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%86%DB%8C%D9%86">چین</a> حتی مفهوم زندگی در خارج یا سفر خارجی را هم در حد رویا می‌بینند. سال‌هاست حکومت حتی در زندگی خصوصی و روابط و رفتار و شرایط روزمره‌شان هم دخالت می‌کند و مردم ما حتی امکان انگلیسی حرف زدن را هم در بسیاری مواقع ندارند. سال‌هاست چین "رنگ" ندارد. خنده و سرخوشی و حال کردن در کشور من معنی ندارد.

جمعیت میلیاردی چین سال‌هاست مفهوم زندگی غربی، فرهنگ اینوری و آدم‌های به اصطلاح خارجی را فراموش کرده‌اند و این موارد ‌را در توریستی جست‌وجو می‌کنند که امکان حرف زدن با آن‌ها نیست.

با همه این‌ها، همین مردمی که در سال‌های آخر دلشان را به یک دل سیر، سیروسیاحت، دوست‌یابی، شادی، دیدن آدم‌های رنگارنگ و مکالمه و پذیرایی و پول درآوردن از این راه خوش کرده بودند، از "تحریم" می‌شنوند. 

فکر می‌کنیم با این ایده به مردم و دموکراسی در چین کمک می‌کنیم؟"


]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/20/23,31,23/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/20/23,31,23/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 20 Apr 2008 23:31:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>رحمت مارک‌های گنده</title>
         <description><![CDATA[آدم مارک بازی نیستم ولی در مورد بعضی موارد مصرفی حتما سراغ مارک‌ یا برندها می‌روم؛ ملزومات پوستی یکی از آنهاست؛ اینبار برای مرطوب‌کننده Shower Milk  سراغ <a href="http://www.esprit.com/">Esprit</a>  رفتم، که اتفاقا لوازم آرایشی‌اش شهرتی ندارد ولی اجناسش به هزار دلیل  توی مخ آدم هست!

<img alt="Esprit" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/esprit.jpg" width="300" />

بعد از دو بار استفاده، گردن و شانه‌‌هایم ملتهب شد و بعد از چند روز، پوستم چنان ورمالید که شبیه پوست بدون پر مرغابی شد. حالا چند وقت است که این بخش‌ها  در قرمزی و بنفشی می‌سوزد و می‌سازد و هیچ روغن و کرمی را هم برنمی‌تابد. 

خواستم تا وقتی دکتر نتیجه را بگوید و( شاید بروم سراغ راهی برای شکایت از اسپریت عزیز)، بگویم که اگر خواستید این مدل را بخرید کمی مراقب باشید یا حداقل امتحان کنید و بعد خودتان را اسپریت تپون کنید.

اگر سراغ "نام و نشان‌های" کم زرق و برق‌تر می‌رفتم، دلم نمی‌سوخت. 
گاهی اسم‌ها باعث می‌شود با اطمینان کامل خود و سلامتی‌ات را به خطر بیاندازی. 

<a href="http://jadidonline.com/story/19042008/tehran_hairdressers">درباره تاریخ عطرها و آرایش</a>]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/19/17,19,34/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/19/17,19,34/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 19 Apr 2008 17:19:34 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>جوانان سرزمینی ندارند</title>
         <description><![CDATA[از اینکه آدم‌های قصه‌ای را می‌بینم که هرکدام داستان جذابی دارند برای دنبال کردن، از اینکه مدام با خودم بگویم اگر...کاش.. وای... و همه این‌ها را صحنه‌‌های یک فیلم به مغزم بیاورد... 

 از اینکه نماها و آدم‌هایی را در فیلمی می‌ببنیم که متظاهرانه چیزی را القا نمی‌کنند و به من بیننده می‌قبولانند که این تصادف، مرگ، دروغ، شانس، اتفاق، ریا و کثافت آدم‌ها همان واقعیات زندگی‌ست، لذت می‌برم.

<img alt=" تقاطع" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/taghato.jpg" width="300" />

از دیدن <a href="http://www.cinetmag.com/ShowFilms.asp?ID=400">تقاطع</a> سرحال شدم؛ فیلمی که حتی در تقلید از <a href="http://www.imdb.com/title/tt0331811/">نوع آمریکایی‌اش</a> اینقدر موفق و ایرانی مانده و بدون ادعا زندگی‌ آدم‌هایی را روایت می‌کند که در تقاطعی به هم می‌رسند. 

با بخش‌هایی از بازی‌ها یا موسیقی یا حتی آخر فیلم و... هم که مشکل داشته باشید، به‌هرحال در این فیلم ابوالحسن داودی آدمی را پیدا می‌کنید که می‌شناسید یا حس می‌کنید روزی  از کنارش رد شده‌اید. 

<a href="http://www.cinemaema.com/NewsArticle1745.html">نقد سینما درباره تقاطع</a>
<a href="http://heidariam.blogfa.com/post-17.aspx">پشت صحنه تقاطع</a>
<a href="http://blog.parastood.ir/archives/004054.php">نوشته پرستو </a>
<a href="http://weblog.hamidreza.com/archives/film/4506.php">حمیدرضا هم نوشته</a>]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/12/22,43,48/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/12/22,43,48/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فیلم</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 12 Apr 2008 22:43:48 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>Cosa mi piace di Amore</title>
         <description><![CDATA[Mi piace di innamorarci

Ma chi lo sa che cosa è vero amore

E ciò che sto cercando l'amore

<img alt="My lovely city: venice" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/venice.jpg" width="380" />

Venice

2/04/08]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/05/21,45,56/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/05/21,45,56/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Italy-ایتالیا</category>
        
        
         <pubDate>Sat, 05 Apr 2008 21:45:56 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>چند چهره</title>
         <description><![CDATA[در مورد مسائل عقیدتی سیاسی آقای شصت‌چی هزار چهره همه نوشتند، ولی فکر کنم یک بخش این سریال در این شلوغی چندان به چشم نیامد؛
  تیتراژ این سریال با بقیه کارهای گروه مدیری فرق داشت؛ در این کار، پرتره‌های سیاه وسفید همه عوامل فیلم  با اسم و رسم و سمت آدم‌ها  در برش کوتاه، نشان داده می‌شد. لازم نبود در مورد اسم عوامل فکر کنی و حدس بزنی چه شکلی می‌توانند باشد!

<img alt="1000chehre" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/modiri1.jpg" width="300" />
<em> طرح تیتراژ از خود مدیری است</em>

کمتر کسی حواسش به دوربین است و همه در حال و هوای خودشان رو به قاضی روی صندلی‌های دادگاه نشسته‌اند؛ با نوعی دلهره و نگرانی!

از این روش مهران مدیری خوشم می‌آید؛ اینکه به همه عوامل کارهایش (به هر دلیل ) به نوعی حالی می‌دهد؛ از تدارکات گرفته تا عوامل نرم‌افزاری و فنی. 

خیلی از شخصیت‌ و تیپ‌های بامزه کارهایش هم از همین عوامل پشت صحنه پیدا شده‌اند؛ رفتگر پاورچین که مدام عیدی می‌خواهد، گدای ثابت مکزیکی یا  شاعر شب‌های برره که  بعد از هر بیت، می‌پرسد: خوب بید؟ 

<img alt="mard-e-hezarchehreh" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/mard-e-hezarchehreh.jpg" width="300" />
]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/04/22,13,25/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/04/22,13,25/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فیلم</category>
        
        
         <pubDate>Fri, 04 Apr 2008 22:13:25 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>میانه‌حال</title>
         <description><![CDATA[بگو که خوبی
آرامی
سرحال و قبراق

بنویس که نوای سازدهنی‌ات هنوز معجزه می‌کند

بگو که تنتنه و غوغای حضورت هنوز شور می‌آفریند

فریاد بزن
که هستی
آرامی
سرحال و قبراق

بگو که زمین ما فقط یک خورشید دارد

<em>14 فروردین </em>

<img alt="birds rest" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/birds2.jpg" width="450" height="397" />

***

 اجرای دوباره آهنگ معروف "<a href="http://www.imdb.com/title/tt0118694/">درحال‌وهوای عاشقی</a> "( ساخته اومه‌باشی شیگرو) با سازدهنی در فیلم <a href="http://www.imdb.com/title/tt0765120/fullcredits#cast">My blueberry nights    </a>  به نام "تم یومجی"
<center>
<EMBED src="http://azadeh7.com/blog/music/cyumejis_theme-ffk.wma" width=80 height=26 autostart="0"></EMBED>
</center>




]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/03/14,00,23/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/03/14,00,23/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عکس</category>
        
        
         <pubDate>Thu, 03 Apr 2008 14:00:23 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> در خون من</title>
         <description>گرسنه که می‌شوم، یاد پدر می‌افتم؛ اعصابش با معده‌اش در ارتباط مستقیم است. من هم !

 عجله که می‌کنم به کارهایم گند می‌زنم؛ باز هم یاد پدر می‌افتم. تصمیم‌گیری‌های عجولانه‌اش به شکل عمودی با حماقت‌های زندگی‌اش ربط دارد.

 به زور که بیدار می‌شوم یاد او هستم؛ جنس اخلاقش بستگی به میزان نوازش صدایی دارد که بیدارش می‌کند.

</description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/02/12,39,19/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/02/12,39,19/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 02 Apr 2008 12:39:19 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> بیماری زن آزاری</title>
         <description><![CDATA[ 1-  پرسیدند حکیمی را که بهترین زنان کیست؟*
گفت آن که از مادر نزاد.
گفت: چون به زاد بهترین ایشان؟
گفت آن که بزاد و جان بداد. در هیچ زن خیری نیست.

2- گویند ارسطاطالیس روزی نشسته بود. جمعی زنان بگذشتند گفت این‌ها ملک‌الموتند.
گفتند چگونه؟
گفت: ملک‌الموت یک‌بار جان بستاند در عمری و زن به روز مال ستاند و به شب جان.(عجایب‌نامه)

3- هر گاه زنی به خواست جنسی مردی نه بگوید ولو اینکه خودش همسر مرد دیگری باشد، سخت‌ترین آزارو شکنجه انتظار او را می‌کشد.( سمک‌عیار)

4- زنان "عورت" هستند و باید آنها را در خانه‌ها پوشاند.(عیون‌الاخبار)

5- اهل ستر کامل عقل نباشد و غرض از ایشان گوهر نسل است که بر جای بماند. سخن اهل ستر همچون ایشان عورت است، چنان‌که ایشان را برملا نشاید نمودن، سخن ایشان هم نشاید گفتن برملا.( سیاست‌نامه)
                                                           

<img alt="zanazari" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/zanazari.jpg" width="200" />

شکوفه تقی در کتاب "زن آزاری در قصه‌ها و تاریخ"*  با تحقیق چندین ساله از ادبیات و تاریخ ایران و جهان شواهد مختلفی را  در این زمینه جمع کرده است.

متن‌های داستانی کلیله و دمنه، هزارویک‌شب، حاتم‌نامه، سمک‌عیار، خسرو شیرین و... متن‌های ترجمه‌شده مهابارات و رامایانه و ...  کتاب‌های دینی تورات ، اوستا و بندهش و...
 تاریخ طبری و بیهقی و بلعمی و ...سفرنامه ناصرخسرو و مارکو پلو و ... و تفسیر قران وکشف‌الاسرار و ... بخش‌هایی از مواد خام تحقیق و نمونه‌هایی است که در این کتاب جمع‌آوری شده‌اند.

این کتاب دو بخش دارد؛ بخش اول سابقه زن‌آزاری را نشان می‌دهد که به گفته دکتر تقی نوعی بیماری‌ست و در بخش بعدی دلایل تاریخی و اجتماعی این بیماری بررسی می‌شود. 

شکوفه تقی مدرک  فوق دکترا را در رشته مذهب شناسی از دانشگاه ییل آمریکا گرفته و در رشته‌های حقوق قضایی، روانشناسی شناخت و ایران‌شناسی، در دانشگاه تهران، گلاسکو( انگلستان) و اپسالا (سوئد) تحصیل کرده.

<strong>* زن آزاری در قصه‌ها و تاریخ- انتشارات باران( استکهلم)- چاپ اول2008- 231 صفحه- دو بخش و سیزده فصل</strong>]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/04/01/20,29,59/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/04/01/20,29,59/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 01 Apr 2008 20:29:59 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>آرامش در حضور پرندگان</title>
         <description><![CDATA[
فکر می‌کنم ارتباط  آرامش پرندگان در فضای شهری اینوری‌ها  به آدم‌های آرام و راحتش  برمی‌گردد.
هنوز کودکی را ندیده‌ام که برای پرنده‌ها با هیجان  پا به زمین بکوید تا پرواز ترسان آنها را با ذوق نگاه کند. 

<img alt="family with birds" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/rings.jpg" width="450" height="299" />

شاید من ندیده‌ام، اما تا همین‌جا به این جواب رسیده‌ام چرا سگ سیاه همسایه‌مان یا گربه ملوس روبه‌رویی همیشه ناآرام بودند و آماده حمله و به هیچکس اعتماد نداشتند.

 پسر همسایه بر سر سگش‌ فریاد می‌کشید و هر روز و شب با خشم، پدرسگ صدایش می‌کرد، گربه همسایه دیگر هم که با لگد از خانه بیرون انداخته می‌شد تا صاحبش کمی تنها بماند. زوزه و ناله صداهای مشترکی بود که از خانه آنها بیرون می‌زد. 

اینجا اما بچه‌ها یاد می‌گیرند چگونه با صبر بایستند تا پرنده به دست‌های کوچکشان اعتماد کند و نان را از کف دست آنها نوک بزند. 

پرنده‌ها هم یاد می‌گیرند باید به "آدم‌های آرام" اطمینان داشته باشند.




]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/03/25/23,03,04/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/03/25/23,03,04/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">عکس</category>
        
        
         <pubDate>Tue, 25 Mar 2008 23:03:04 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یک‌بار</title>
         <description><![CDATA[فکر می‌کنم فیلمسازان جوان و غیرحرفه‌ای در برخورد با مخاطب  معمولا دو دسته می‌شوند: یا مخاطب را در حدی می‌بینند که باید مدام در طول فیلم به جای نماد سیب ، انار،  باران و کبوتر، تحلیل خودش را داشته باشد؛ یا اینکه مخاطبشان باید  آنقدر مینیمالیست باشد که قدر دیالوگ‌های ناکامل را بداند و هر لحظه پیش‌بینی کند در صحنه‌ای که تقریبا ناقص تمام شده، چه اتفاقی می‌افتد. 

<img alt="once" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/once2.jpg" width="380" />

<a href="http://www.imdb.com/title/tt0907657/">Once</a> از دسته دوم این نوع  فیلم‌هاست که یک گروه کوچک ایرلندی در دوبلین ساخته‌اند. اگر از قبل ندانید، شاید تا وسط‌های فیلم‌ هم  متوجه نشوید ژانرش موزیکال هست!
 اگر مثل من با سیک موزیکال مشکل داشته باشید، حتی تحمل یک صحنه از<a href="http://www.imdb.com/title/tt0408236/">" سوونی تاد"</a> حوصله‌تان را سرمی‌برد.
با اینکه  <strong>وانس</strong>، فیلمی‌ست  که براساس ترانه و موسیقی بنا شده اما حتی یک بار هم در طول 85 دقیقه، به شما  القا نمی‌کند که سبکش موزیکال است. شاید دلیلش این باشد که بخش زیادی از دیالوگ‌ها بین ترانه‌ها و به شکل غیرمستقیم بیان می‌شود و اطلاعات اضافه با بی‌رحمی در طول فیلم حذف می‌شوند. همه اینها کمک می‌کند که حس کنیم مدام در حال تماشای موزیک ویدئو هستیم که گاهی تبدیل به فیلم می‌شود.

کارگردان و نویسنده <strong>وانس</strong><a href="http://www.imdb.com/name/nm0138809/">( جان کارنی)</a> در نهایت  سادگی همان اول نشان می‌دهد قصد حل کردن هیچ موضوع پیچیده‌ای را ندارد و قرار است در مورد شکل گرفتن یک عشق، داستانی را ببینید که کلماتش از دهان نابازیگران بیرون می‌آید؛ کسانی  که معمولا در کوچه و خیابان از کنارشان رد می‌شویم؛  

مردی که در مغازه تعمیر جاروبرقی پدرش کار می‌کند، شب‌ها کنار خیابان گیتار می‌زند. یک شب دختر( اهل چک و مهاجر) مقابلش می‌ایستد و کل ترانه‌ای را که او می‌خواند و می‌نوازد با لذت گوش می‌کند و حسابی تشویقش می‌کند.

 ماجرا از وقتی شروع می‌شود که دختر جاروبرقی خرابش را برای تعمیر به مغازه مرد می‌برد. آنها می‌فهمند موسیقی جزء جدانشدنی زندگی‌شان است؛ دختر با پیانو زندگی می‌کند و پسر با گیتار. اما دختر که از راه تمیزکردن خانه‌های مردم و گل‌فروشی، روزگار می‌گذراند، پیانو را در مغازه تجهیزات موسیقی تمرین می‌کند.

 از المان‌های عشقی معمول هالیوودی، رابطه کلیشه‌ای این نوع آدم‌ها یا پایان مشخص در این فیلم خبری نیست. فضا آنقدر صمیمانه است که با وجود سوتی‌ها در فیلمبرداری و نورپردازی و بازیگری ... حس می‌کنید با  زندگی واقعی این آدم‌ها روبه‌رو هستید. آشنایی این مرد و زن باعث شکل‌گیری یک گروه موسیقی می‌شود ‌که اولین آلبوم موسیقی زندگی‌شان را با هم تهیه می‌کنند.

غیر از سادگی، راحتی و احترام به مخاطبی که دراین فیلم می‌بینید، اطلاعات پشت صحنه‌ای فیلم هم به دوست داشتنش بیشتر کمک می‌کند؛ مثلا اینکه کارگردان این فیلم خودش عشق موسیقی‌ست و "نوازنده باس". او با "گلن هنسارد" (مرد نقش اول) در گروه حرفه‌ای <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/The_Frames">The Frames </a>کار می‌کرده. هنسارد رهبر این گروه راک در ایرلند هست که تا به حال شش آلبوم بیرون داده‌اند.

 نوازنده سابق این گروه یعنی جان کارنی، بعد از ساخت چندین کلیپ یا موزیک‌ویدئو دست به فیلمسازی می‌زند که تجربه دومش <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Once_(film)">"یک‌بار" </a>شهرت جهانی پیدا می‌کند. 

همه اینها شاید باعث شده در طول فیلم احساس نکنید کسی در حال بازی‌کردن است! انگار همه در جایگاه خودشان قرار گرفته‌اند. 
چیزی که بیش از حد در این فیلم دوست دارم شروع و پایانش است؛ فیلم با یک صحنه تکان دهنده شروع می‌شود و با اتفاقی بزرگ و زیبا تمام.

<a href="http://www.imdb.com/title/tt0907657/awards">جوایز فیلم</a>

<a href="http://www.amirmehdi.com/blog/1386/12/08/640.htm">این آهنگ فیلم را</a> که خیلی دوست دارم امیرمهدی حقیقت گذاشته. 

آهنگ <strong>"اگر مرا می‌خواهی" </strong>را اگر امکانات دارید، اینجا بشنوید:
]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/03/17/21,19,54/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/03/17/21,19,54/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">نقد فیلم</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 17 Mar 2008 21:19:54 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>یادآوری</title>
         <description>باید غیرقابل خواندن‌ شوم؛ درباره آدم‌ها  کمی بدبین‌تر شوم.

موسیقی را بیشتر بنوشم؛ این آی‌پاد خودش فرهنگ موسیقی گوش کردن و موزیک‌باز شدن را به خوردت می‌دهد..بخواهی یا نخواهی...

فیلم‌های مانده امسال و پارسال را به نیش بکشم که خیلی‌هاشان آنقدر روی دسک‌‌تاپ  ماندند تا اسکار گرفتند.

باید برای شروع درس  سپتامبر آینده تلاش کنم... رشته‌ای را که در مغزم سال‌هاست پرپر می‌زند دریابم و گوشه‌اش آویزان شوم. 
می‌خواهم کلیپ بسازم.برای بازی با تصویر و موسیقی. چند تا ساخته‌ام خصوصی و شخصی  البته..باید وقتش را بیشتر کنم... 

این ماست‌ و میوه می‌تواند یک غذای کامل باشد به مولا. 

تازه عاشق لاله‌های سفید شده‌ام؛ عجب شکوهی دارند لامصب‌ها...

حس تشویق را بیشتر کنم در خودم... تشویق دیگران به آفرینش...و خودم هم بیافرینم..هر چقدر کوچک.

مدت‌هاست ننوشته‌ام... کلمات را گم می‌کنم... احمقانه ‌است ها !

یک سالن ورزشی نزدیک خانه‌ام هست که مدیرش چند روز پیش اتفاقی سرراهم قرار گرفت و آگهی‌اش را نشانم داد. به همه معرفی‌اش کردم و اطرافیانم ثبت نام کردند، غیر از خودم...باید برای این ماه دست به‌کار شوم و دست از بیزاری  ورزش با دستگاه و استپ و اروبیک  بردارم.  

بهار دارد می‌آید..بدون فکر کردن به حساسیت بهاری، باید از این شکوفه‌ها و طعم و بو لذت ببرم..

باید یادم بیفتد لذت بردن چه رنگ و مزه‌ای دارد خلاصه...






</description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/02/27/16,22,21/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/02/27/16,22,21/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Wed, 27 Feb 2008 16:22:21 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title> زلف بر باد نده</title>
         <description><![CDATA[چند صحنه را در <a href="http://www.sonypictures.com/classics/persepolis/">پرسپولیس</a> زیادی دوست دارم؛ یکی از آنها لحظه‌ای‌ست که مارجی، به پدر و مادرش در ایران تلفن می‌کند و می‌گوید دیگر نمی‌تواند در خارج به زندگی‌اش ادامه دهد.

<img alt="perspolice" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/perspolice.jpg" width="300" />

 این‌ را بعد از یک شکست عشقی بزرگ می‌گوید؛ وقتی معشوقش را در آغوش دختر غریبه در تخت‌خواب می‌بیند، آن‌هم درست زمانی که  کروسان خوشمزه  خریده و به روز زیبایی فکر می‌کند که قرار است با هم بعد از صبحانه  شروع کنند. 

این صحنه آنقدر او را آزار می‌دهد که از زندگی و عشق و عاشقی بیزار می‌شود.

 به خانواده‌اش زنگ می‌زند و می‌گوید: می‌خواهم برگردم، فقط با این شرط که قول بدهید هیچی از من نپرسید و دلیلش را نخواهید. 


]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/02/18/21,20,20/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/02/18/21,20,20/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">Azadeh</category>
        
        
         <pubDate>Mon, 18 Feb 2008 21:20:20 +0330</pubDate>
      </item>
            <item>
         <title>مرحوم عشق</title>
         <description><![CDATA[
یعنی تو معتقدی هانیه باید کنار علی بی‌ سنتور می‌ماند؟

 با آن همه سمی که  وجودش را گرفته و دیگر نه از عشق چیزی می‌فهمد و نه از زندگی کردن  چیزی در  رگ‌ و پی و استخوانش  مانده؟

فکر می‌کنی به خاطر همه زیبایی‌ها و لحظاتی که با هم داشتند، باید بقیه روزهای جوانی‌اش را پای معتادی می‌گذاشت که حتی دماغش را هم نمی‌تواند تنهایی بالا بکشد؟

باید به عشق عشقی که در سرداشتند و حالا فقط از آن تزریق توی رگ مانده و فضله کبوتر، می‌ماند و نمی‌رفت دنبال زندگی و شور و حال خودش؟

<img alt="Ali santouri by D.Mehrjooyi" src="http://azadeh7.com/blog/blogimg/santouri.jpg" width="300" height="429" />

هانیه که تلاشش را کرد علی را برگرداند به همان دوران علی سنتوری‌اش... نشد که نشد..خودش نخواست که بشود..
پس تا کی باید می‌ماند؟
 تا وقتی آن خانه را روی سر او هم خراب کنند یا بشود یک معتاد بی‌خانمان؟ مثل همان کسی که باید به خاطر روزهای شیدایی‌شان کنارش می‌ماند... همانی که عاقبت چیزی از او نماند غیر‌ از سازی که صدایش، معتادان و دیوانگان را سرشوق می‌آورد... 

تو معتقدی هانیه خیانت کرد؟ به خودش و به هنر، به زیبایی و عشق؟
]]></description>
         <link>http://azadeh7.com/blog/2008/02/17/14,37,47/</link>
         <guid>http://azadeh7.com/blog/2008/02/17/14,37,47/</guid>
                  <category domain="http://www.sixapart.com/ns/types#category">اجتماعی</category>
        
        
         <pubDate>Sun, 17 Feb 2008 14:37:47 +0330</pubDate>
      </item>
      
   </channel>
</rss>
